|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با مرحوم حجت الاسلام علی موحدی ساوجی
جلسه اول ، تاریخ: 1378/10/20 |
|
.... در روستای رباط کریم من منبر می رفتم، شب و روز دو تا، سه تا جلسه داشتم و آنجا منبر می رفتم. قضیه پانزده خرداد را من در رباط کریم بودم و بعد کشتار مردم و بعدش دستگیری امام [ناتمام] خوب منبرهای من تقریباً [حاوی] مطالبی بود که کنایه داشت و حمله داشت به رژیم. ولی در رباط کریم مشکلی برای من پیش نیامد. بعد رفتم ساوه. من برای دیدار خانواده و والدین به ساوه رفته بودم. در ساوه منبر می رفتیم و ما را دعوت کردند چند تا جلسه. روز و شب منبر می رفتیم. خلاصه مطالب سیاسی روز را مطرح کردم و محکوم کردم کسانی را که [ناتمام]، یک عده ای از ساوه ایها را برده بودند به قم، برای اینکه همکاری کنند با گاردیها و اینها به نفع شاه شعار بدهند. ـ بعد از پانزده خرداد؟ ـ بعد از قضیه پانزده خرداد. خوب این مسئله را من مطرح کردم و محکوم کردم این حرکت و عمل را. یعنی صحبتی که داشتم، بحث شناخت و معرفت دینی بود و بحث ایمان و اعتقاد راسخ بود، بحث مقاومت در راه دین بود و این که در برابر ظالم و ستمگران باید ایستاد و طرفدار مظلوم بود و بعد به مناسبت این مسئله را مطرح کردم و این حرکت را محکوم کردم که در واقع منتهی شد به دستگیری من. مرا بازداشت کردند و از ساوه به قم [بردند]. چند روز در ساواک قم زندانی بودم. بعد ما چهار نفر روحانی بودیم که ما را از قم به زندانهای تهران منتقل کردند؛ من بودم که کوچک تر از بقیه آن بزرگان و سروران بودم و سه نفر دیگر جناب آقای شرعی (از جامعه مدرسین قم هستند)، جناب آشیخ صادق خلخالی و همینطور جناب آقای الیاسی خرم آبادی (از سادات است و واعظ معروفی است). آن سه نفر و من که نفر چهارم بودم، ما را ساواکیها با دو تا ماشین از قم به تهران منتقل [کردند]. ما نمی دانستیم که ما را کجا دارند می برند. ما را آوردند در یک زندان انفرادی در تهران. خوب ما هیچ نمی دانستیم، چشمهای ما را بسته بودند و اصلاً محل را نمی شناختیم کجاست. بعد که ما را توی سلولهای انفرادی انداختند، دیگر من از آنها جدا بودم و آنها هم از من جدا بودند. من که به دیوارهای سلول نگاه کردم، دیدم که یک یادداشتهایی نوشته شده، مثلاً سربازی زندان افتاده بود یادداشت نوشته بود، یادگاری که من در فلان تاریخ اینجا بودم یا درچه تاریخی که احیاناً [خنده] به بازداشتگاه و زندان افتاده بود توی همان سلول. من از روی این یادداشتها و بعد هم صبحگاهی که می گذاشتند، فهمیدم که اینجا پادگان است. البته بعدها فهمیدیم که این پادگان، پادگان عشرت آباد است. یعنی آن موقع نمی دانستم که کدام پادگان است، ولی بعد که یک چند روزی توی سلول انفرادی بودیم، همه ما را آوردند یکجا. همه را که یکجا جمع کردند، معلوم شد که ما پانزده نفر روحانی هستیم. یعنی ما چهار تا که از قم آورده بودند و بعضیها را از همدان و بعضیها را از شیراز. آیت ا... آشیخ بهاء الدین محلاتی شیرازی که از مراجع تقلید بود، ایشان در فارس بود، آیت ا... دستغیب که شهید شد ـ رحمت ا... علیه ـ ایشان بود و چند نفر دیگر از بستگان این دو تا بزرگوار که در شیراز بودند و یکی هم یک منبری (شیرازی) بود. از همدان آقای حسینی همدانی بود که واعظ معروفی است و در تهران هم هست. خلاصه ما پانزده نفر را یکجا جمع کردند، یعنی جایی که در واقع یک اتاقی بود که این اتاق هم مثل بعضی قهوه خانه ها که تختی درست می کنند با همان مصالح بنایی، یعنی دور تا دور مثل تخت بود، مثل گود زورخانه، این وسط چال بود، دور تا دور هم تخت بود و ما روی آن تختها استراحت می کردیم. یک مدتی ما پانزده نفر آنجا با هم بودیم که خوب گفت و گو و بحث داشتیم و نماز جماعت هم به امامت آبت ا... آشیخ بهاء الدین محلاتی خوانده می شد. بعد از چند روزی ما را از هم جدا کردند، یعنی نه نفرمان را از شش نفری که شیرازی بودند جدا کردند. یعنی آیت ا... محلاتی، آیت ا... دستغیب و چند نفر دیگر که مال شیراز بودند، اینها را از ما نه نفر جدا کردند. آن شش نفر را نمی دانم کجا بردند، یا آزاد کردند یا بردند زندان دیگر.
شماره ردیف مصاحبه :478
مصاحبه کننده: فاطمه نورائی نژاد