|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با حجت الاسلام سید مرتضی صالحی خوانساری
تاریخ: 79/7/9
|
|
سال 42 شد، قبل از محرم. شما مطلع هستید که قبل از فصول و مقاطع زمانی تبلیغ مثل محرم و صفر یا رمضان، بزرگان حوزه در آخرین درسشان به طلّاب خط و ربط می دهند که بروید به تبلیغ و مثلاً تیترهای تبلیغتان چه باشد و چه باشد. اهمیت تبلیغ را برای طلاب مبرهن می کنند و طلاب دیگر پخش می شوند در کشور. آن روز امام فرمودند که آقایان طلبه ها بروید در زوایای کشور، در شهرها و روستاها و زوایا، در هر جا که راه یا جا دارید. درگذشته هم افراد سرشناس به شهرها یا روستاها دعوت می شدند و طلبه هایی هم که شهرت نداشتند خودشان می رفتند و مثلاً در ماه رمضان یا محرم می گفتند که اگر طلبه یا منبری ندارید، من هستم و منبر می رفت، نماز می خواند، احکام می گفت، اخلاق می گفت. امام فرمودند که وعاظ و طلاب از شب هشتم محرم حرفها [ی سیاسی و اجتماعی] را شروع بکنند و [در مورد] جریان ایالتی و ولایتی، تقسیم اراضی، بدحجابی و بی حجابی هایی که در همه جا داشت رسوخ می کرد، بدآموزی و ضد اسلام آموزی در فرهنگ ما که شروع شده بود و کم کم می خواستند دین و مذهب را از مدارس و دانشگاهها بردارند و واقعاً هم می خواست اسلام زدایی صورت بگیرد، [صحبت کنند].
آن وقت آن کسی که زود می فهمید و درک می کرد، امام بود. آدم احساس می کرد امام خواب ندارد و شب و روز در کمین است که ببیند چه صدایی بلند می شود و امام آن را بگیرد و محشر و معرکه کند! و واقعاً هم معرکه می کرد. ای کاش شماها بودید در آن زمان که خفقان همه مغزها و زبانها را گرفته بود [و می-دیدید که] امام چه می کرد! و ما هم عین پرکاه جذب این آدم ربا می شدیم. امام واقعاً آدم ربا بود، جذب می کرد و جذاب بود. به قدری جدی و قاطع وارد مراحل می شد که در فضایی که ایشان داشت سخنرانی می-کرد، دیگر هیچکس نمی توانست به حالت عادی بایستد یا به حالت عادی نگاه کند [بلکه] یا وحشت زده نگاه می کرد و یا مبهوت و مجذوب می شد و یا اینکه همانجا کمر را می بست برای فریاد.
در آخرین سخنرانی [سال] چهل و دو قبل از محرم و صفر ایشان در همین مسجد اعظم، ما هم بودیم. بنده یادم می آید آمدم به تهران و به خیابان غیاثی و محله شهباز آن روز و در دهه عاشورا در منزلها و مسجدها منبر رفتم. طبق دستور امام ما از شب هشتم شروع کردیم به فریاد زدن و شب نهم و شب دهم. به من گفتند که افراد مشکوکی اطراف محلهای منبر شما رفت و آمد می کنند، من دو شب به صورت مخفیانه زندگی می کردم و ساعتهای رفت و آمدم را تغییر می دادم. تحت تعقیب بودم. به دنبال حرفهای امام و علیه دستگاه و علیه مصوبات ضد اسلام مجلس، به مردم توجه می دادیم و آنها را آگاه می کردیم که الآن وضع اینطور شده و ما در چنین شرایط و بستری قرار گرفتیم. نوعاً ما حامل و ناقل حرفهای امام بودیم. می دانید که آن وقت رسانه ای در اختیار امام نبود، فوقش حرفهای امام به صورت نوار صدا پخش می شد. حالا آن روز چقدر می شد که نوار تکثیر شود یا مثلاً اطلاعیه که می شد در یک برگ که تکثیر می شد. صدا و سیما و روزنامه و مجله که نداشتند. این بود که ما منبری ها، طلاب و فضلای حوزه، رسانه امام بودیم. تا اینکه صبح روز دوازده محرم سال چهل و دو به قول یکی از همشهری ها که یک دهه در آنجا منبر داشتم، مستمعینی که از نقاط مختلف می آمدند پای منبرها در آن مجلس، می گفتند که بازار شلوغ بود و منزل آیت ا... بهبهانی هم شلوغ است، آقای فلسفی ـ رحمت ا... علیه ـ بناست آنجا منبر برود و شنیده ایم که دیشب امام را دستگیر کرده اند. خوب این برای ما دیوانه کننده بود که امام را بگیرند. ما هم همین مطلب را روی منبر گفتیم و همراه دو نفر از دوستان همکار آمدیم تا جریان بازار را بفهمیم. [رفتیم به] مسجد سرپونک، مسجد آیت ا... بهبهانی ـ از علمای سیاستمدار آن روز ـ آن روز هم روز موج [و اوج منبرهای] مرحوم آقای فلسفی در کشور بود. ما آمدیم توی خیابان که یک وسیله ای بگیریم و به سمت بازار برویم. ما سه نفر صلاح دیدیم که خیابان را ببندیم. اوایل صبح بود که کسبه داشتند مغازه های کنار خیابان را باز می کردند. ما سه نفر در خط سفید وسط خیابان ردیف شدیم. خوب، جوان هم بودیم، فریاد می زدیم یا مرگ یا خمینی، کسبه ببینید آقای خمینی را گرفتند؛ حالا زمان شلوغی است و پاسبانها خیابانها را پر کردند. خوب، کسبه هم می بستند و به دنبال ما می آمدند. بعد از نیم ساعت، سه ربع که ما این کار را کردیم و طی راه را کردیم و به اصطلاح خیابان را بستیم، یک ماشین پر از پلیس رسید و ما سه نفر را پرت کردند بالای کامیون پلیس. ولی برای ما مهم نبود. ما را تا شب در کلانتری محل نگه داشتند. مردم کلانتری را محاصره کرده بودند و آنجا را سنگ باران می کردند. پلیسها هم در مخفیگاهها با مردم مبارزه می کردند. شب که شد ما را دست بسته همان شب شانزدهم خرداد با کامیون از میدان خراسان آوردند و یک جایی پیاده مان کردند. دست هر کداممان هم به دست یک پلیس بسته بود و تا دوازده و یک و نیم شب از ما عکسبرداری و انگشت نگاری کردند امّا با سیلی های عجیب و غریب . . . .
ساعت یک و نیم شب ما را به جای تاریکی بردند. ما آرام آرام وارد شدیم. من دیدم کسانی خوابیده اند، آرام رفتم و دیدم آقای فلسفی است که خوابیده و کنارش آیت ا... مطهری، آیت ا... مکارم شیرازی [قطع]. ما دیگر برنامه درس و سخنرانی گذاشتیم. زندان موقت شهربانی ـ کنار کمیته مشترک شهربانی و ساواک ـ بود. فهمیدیم که امام را گرفتند و آوردند به زندان قصر ـ با همان وضعی که می دانید که امام چطور آنها را تسلّی و تسکین می داد ـ و بعد در محله کنار زندان قصر.
ما، این جمعی که در زندان موقت شهربانی بودیم، چهل روز در زندان بودیم، از شب شانزده خرداد تا چهل روز.
شماره ردیف مصاحبه :527
مصاحبه کننده: فاطمه نورائی نژاد