از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

مشاهده جزئيات

بخشي از مصاحبه سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران با مرحوم استاد نورالدين رضوي سروستاني  

در تاريخ 13/10/1374

 

 

ـ جناب استاد، از طرف سازمان خيلي از شما تشكر مي­كنم كه وقت گرانبهايتان را به اين كار اختصاص دادي. اگر اجازه بفرمائيد با زندگينامه شما شروع كنيم كه چه سالي و در كجا متولد شديد و اصولاً زمينه­هاي مناسب گرايش شما به اين رشته هنري چه بود؟

ـ اولاً خيلي ممنون و متشكرم كه ما را قابل دانستيد و از اين حقير كوچك خواستيد كه تقريباً يك زندگينامه [از خودش بگويد.] بنده در سال 1314 در قصبه سروستان (آن زمان بصورت قصبه بود) متولد شدم. پدرم شغل سنگ­تراشي داشت و گاهي هم چاوش خواني مي­كرد. نمي­دانم شما اطلاعاتي در اين زمينه داريد [يا نه]؟ مختصري خدمتتان عرض مي­كنم. كساني كه آنزمان قصد زيارت عتبات داشتند، به منزل پدر مي­آمدند و ايشان را دعوت مي­كردند و يك اسب يا قاطري را با لباسها و ناقوسهاي بزرگ پر سر و صدا آذين بندي مي­كردند و ايشان با يك علم (هميشه ما داشتيم و در منزل بود) سوار بر اسب يا قاطر مي­شدند و بنام شخصي كه ايشان را دعوت كرده بود و قصد زيارت داشت، در كوچه­هاي سروستان به راه مي­افتادند و شروع به چاوش­خواني مي­كردند. اين شايد در حدود پنج، شش يا ده روز طول مي­كشد و تا روز انتها، يك نفر به حدود شصت، هفتاد نفر مي­رسيد كه يك قافله و گروهي مي­شدند و با همان حيواناتي كه خدمتتان عرض كردم، مسافتهاي طولاني را طي مي­كردند و مي­رفتند زيارت مي­كردند. به هر حال چيز بسيار زيبا و ديدني بود. آنزمان يادم هست كه گاهي پدر ما را پشت سر خودشان روي آن حيوان سوار مي­كردند و خيلي لذت مي­بردم و در آن موقع چهارساله بودم. صداي پدر با زنگها و ناقوسهايي كه به گردن اين حيوانات بسته شده بود، يك آهنگ بسيار دلنشين و زيبائي در آن كوچه­ها مي­پيچاند كه من مي­ديدم پيرمردهايي كه از نظر مالي يا مسائل سني وسعشان نمي­رسد، مي­نشستند زار زار گريه مي­كردند و من در همان سن و سال احساس مي­كردم كه وقتي اين [قافله] توي كوچه­ها راه مي­افتد، هر دلي را براي زيارت بر كنده مي­كند. يك چيز ديدني و خوبي بود. اگر مي­شد بصورت فيلم در مي­آوردند، خيلي ديدني بود.

ـ محتواي [آن] چه بود و چه مي­خواندند؟ اصلاً چاوشي [خواني] چيست؟

ـ ابياتي مي­خواندند، مثلاً يك چيزي كه يادم هست «هر كه دارد هوس كرببلا بسم الله» [بود] و از اين چيزها. تقريباً حالت چهارگاه ( در دستگاه چهارگاه بود) و حماسي مانند بود. به هر حال اين يكي از كارهاي پدر بود. كار ديگري هم داشتند كه گنگو مي­زدند. وقتي چيني مي­شكست، وسايلي داشتند و چيني­ها را بغل همديگر مي­چسباندند و به وسيله سيمهايي كه به آن گنگو مي­گفتند، وصل مي­كردند. اينهايي كه خدمتتان عرض مي­كنم، يك زمينه­اي است كه بعدها به اين مسئله برسيم كه كجا و چگونه به موسيقي عشق پيدا كردم. دقيق يادم نيست، ولي پنج سال يا پنج سال و خرده­اي [داشتم] كه پدر فوت كرد و من مادر و برادرم سه نفري مانديم و خيلي سخت و فقيرانه زندگي مي­كرديم. به هر حال در زماني كه پدر حيات داشت و من چهار سال و خرده­اي [داشتم]، نمي­دانم چي باعث شده بود كه من [در آن سن] استنباطم از موسيقي اين باشد. وقتي پدر گندمي را مي­خريد، مادر گندم را پاك مي­كرد و يك دستيابي در منزل داشتيم كه اين گندمها را آرد مي­كرد و به وسيله غربال كه بافته شده و تارتار بود، [الك مي­كرد]. گاهي تارهايي كه وسط غربال براي الك آرد بود، پاره مي­شد و كمانه آن مي­ماند. گاهي كمانه را يك جايي آويزان مي­كردند و من مي­رفتم آن كمانه­ها را كه ديگر قابل استفاده نبود و سيمهايي [گنگو] كه پدر براي چيني­ها [داشت]، برمي­داشتم. يادم هست براي اولين بار دو تا از آن تارهاي سيم برداشتم و به [دو طرف] كمانه غربال وصل كردم. هر كاري مي­كردم، از دو تا صداي خوبي درنمي­آمد. يكي را كه سفت مي­كردم، [ديگري] شل مي­شد. بعد با عقل چهارسالگي آمدم بصورت بعلاوه از اين [طرف] به آن [طرف] سيمها را به اين غربال وصل كردم و دو تا چوب هم برداشتم به اين زدم تا يك مقداري صداي آن [بهتر شد.] خوب آن موقع راديو نبود، اگر هم بود در قصبه سروستان نبود. نه راديو نه گرام و [اين طور نبود] كه من يك چيزي شنيده يا ديده [باشم] و بروم آن را درست كنم كه صدايش يك طنيني داشته باشد و طنين آن مرا سر ذوق بياورد. پدرم گفت: اين چيه؟ چكار مي­كني؟ همچنين با تعجب و حيرت گاهي نگاه به من كرد و گاهي با مادر صحبت مي­كرد. يعني اين كارها چيه؟! منظور [اين است كه] اين چاشني از ابتدا در وجود همه بوده و خداوند عنايت كرده و واقعاً مسائل و انديشه­هايي در ذهن و فكر ما از بدو [كودكي] ناخودآگاه بود. به هر حال پدر فوت كرد و ما كم كم با شفقت و رياضت و زحمت مادر بزرگ شديم تا سن هفت سالگي كه يادم هست آن موقع كسي بنام كربلائي اسماعيل بود كه در ماه محرم و صفر در تعزيه شركت مي­كرد و شبيه­خواني حضرت امام حسين را داشت. صداي خوبي داشت و مغازه پارچه فروشي هم داشت. وقتي من به مدرسه رفتم، حالا چه جوري متوجه شده بودند[نمي­دانم]، ولي [مدير] به من مي­گفت كه بايد سر صف نماز بيائي و اقامه و اذان بگوئي. من هم بلد نبودم و يك چيزي ادا مي­كردم تا اينكه معلم آن مدرسه مرا به كربلائي اسماعيل معرفي كرد كه سروستاني­ها به او كل اسمال مي­گفتند. من چند جلسه در خدمت آن بزرگوار بودم تا اذان را به خوبي به من ياد داد و براي اينكه مرا تشويق بكند و سر ذوق بياورد، گاهي از پيتهاي خرما كه كنار پارچه­ها داشت، خرما در بشقاب مي­گذاشت و به من تعارف مي­كرد و من هم بچه بودم و همة خرماها را مي­خوردم و بعد هم شروع به تمرين مي­كردم. كم كم رسيدم به كلاس دوم و سوم و ... ديگر براي قرآن خواندن سر صف هم از من خواسته مي­شد كه ابتداي روز كه اول ساعت كلاسها بود، بخوانم.

شماره رديف مصاحبه :167 ، مصاحبه كننده : شفيقه نيك­ نفس

 




بازگشت
مصاحبه با مرحوم استاد نورالدین رضوی سروستانی « موسیقی دان و خواننده » Written By: leila zare
Date Posted: 1393/03/13
Number of Views: 1674