از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

مصاحبه با غلامحسین بیگدلی به مناسبت 27 شهریور

 
روز شعر و ادب پارسی
بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار

س- استاد حالا که این همه صحبت از استاد شهریار شد، دوست دارید از ایشان خاطراتی را تعریف کنید؟
ج- می¬دانید، من تقریباً هفده-هجده ساله بودم که شهریار سی سالش بود. پدر ما با پدر شهریار، حاج ¬میرآقای خوشگنابی دوست بودند. وقتی حاجی آقا می¬آمد تهران، منزل ما می¬آمد پدران ما برای خانواده شهریار، در آذربایجان خوشگناب، سالیانه با شتر و قاطر، یک سال محصول می¬فرستادند. خانها این خاصیت را هم داشتند [برای] یک چنین شخصیتهای معتبری بار می¬فرستادند. گندم، آرد، نخود، لپه، لوبیا، روغن و این چیزها. شهریار هم که در تهران بود. با خانواده ما آشنا بود. من از شانزده سالگی مجذوب شهریار بودم. شهریار چشمان درشتی داشت بسیار زیبا و آواز بسیار خوبی می¬خواند. با انگشتش سه تار می¬زد. ... آوازش هم در هر جا و پیش همه کس  نمی¬خواند. وقتی که می¬خواند شیشه¬ها می¬لرزیدند، پدرش با ابوالحسن¬خان اقبال دوست بود، با او تمرین کرده¬بود و می¬خواند.
    شهریار متوسطه را در تبریز تمام کرده¬بود و دانشکده را به تهران آمده بود، اول وارد دانشکده افسری شده¬بود در بعد که نتوانسته بود تحصیل کند، رفته¬بود به دانشکده طب که آن را هم نتوانست تمام کند. برای اینکه با یک دختری آشنا شده¬بود و آن دختر را یکی از آن درباریها می¬خواست تصاحب کند. بعد شهریار را تبعید کردند و رفت به خراسان تا پدرش مرد.
    شهریار آدم بسیار ساده و خوش خلق و معتقد به خداوند بود، قرآن را دوست می¬داشت. او برای من قرآن را تعلیم می¬کرد قرآن را با خط خودش می¬نوشت. من دیدم قرآن را که با خط خودش ناتمام نوشته. شهریار سید و آدم بسیار با شخصیت و فداکاری بود. او با یک زحمتی در اینجا خانه¬ای تهیه¬کرد. وقتی خانه را تهیه کرد، یکی دو سال بعد برادرش مرد. بچه¬ها بدون پدر ماندند. این همه آنها را [سرپرستی] کرد. او برادرزاده¬ای به اسم هوشنگ داشت که الان پیرمردی است و موهایش سفید شده. البته از من جوانتر است. شهریار روزی به منزل برادرش می¬رود، برادرش هنوز زنده¬بوده و این بچه را بغل می¬کند. بچه، به صورت او چنگ می¬اندازد و او این شعر را می¬گوید:
الا ای کودک نوزاد هوشنگ                                چه می¬خندی به ریشم ای قرملنگ
تو کردی ریش ما بازیچه خویش                         چه منتر کرده¬ای ما را بدین ریش
تو می¬خواهی بگویی نوبت ماست                          تو را نوبت گذشت و نوبت از ماست
بگو جان عمو بگویی نوبت ماست                         که در پایان آبادی خرابی ست
تو تا از ما در ایام زادی                                      دگر کم کم عمو باشد زیادی
خدایی که تو را در گیتی آورد                             مرا هم از جهان خواهد به در کرد
تو را جان داد کز من جان بگیرد                          تو زادی تا عمو جانت بمیرد
تاسف می¬خورم دختر ندارم                                 که گویم بر تواش وا می¬گذارم
ولی ما را غم اولاد هم نیست                               اگر اولاد ما را نیست غم نیست
اثر دارم اگر دختر ندارم                                     تو را همسر از این بهتر ندارم
اگر تو قدر این گوهرشناسی                                به از هر همسری با وی بلاسی
این هشتادوپنج بیت است و بسیار زیبا. تا آخر همین لحن می¬رود که وقتی بزرگ شدی چه بکنید و چه بکنید ...
    شهریار مرد بسیار بزرگی بوده¬است. از بزرگترین مردان معاصر ما بوده. بله ما با شهریار دوست بودیم، وقتی که من در شوروی بودم این کارها را برایش کردم و وقتی آمدم ایران، به او گفته¬ بودند که فلانی آمده. از طرف شهریار، دخترش به من تلفن کرد که بابا می¬گوید «پس کجایی؟» گفتم: «پس بفرمائید به او که کی بیایم؟» گفت: «فردا». ما هم همان شب پا شدیم و رفتیم تبریز. تبریز سه روز خانه¬اش بودیم. برای این [دیدار] یک کتاب من نوشتم به نام «دیدار با شهریار» که با هم صحبت کردیم. و یک شعری هم برای من نوشته. خیلی هم زیباست. این شعر به زبان ترکی است.
وطندن آیری دوشن اولادیم قایت وطنه
قایت، که گوزیو لاتیکمیش آنان قایتدی سنه
همه¬اش شعر خواندیم و در نوار ضبط شد، نوارش هم هست. بعد از آن هم تا وقتی که زنده بود، با من مثل برادرش رابطه داشتند. الان هم تمام خواهرانش و برادرانش با من مثل خواهر و برادریم.
    شهریار در بیمارستان مهر بستری شد. پسرش هادی به من تلفن کرد که پدرم را با هواپیما می¬آورند. بخشی از بیمارستان مهر هم مال یکی از قوم و خویش¬های ماست. رفتیم آنجا و جایش هم تعیین شد. چهل روز در آنجا خوابید. در آن مدت خانم، غذا می¬پخت و نهار و شامش را من از اینجا می¬بردم (غذای بیمارستان را نمی¬خورد) و هر روز من می¬بایستی از ساعت سه تا پنج بالای سرش باشم. می¬نشستم و صحبت می¬کردیم و برایش شعر می‌خواندم. از شعرهای حیدربابا و حافظ برایش می¬خواندم، تا اینکه اجازه می¬داد و من برمی¬گشتم. وقتی مرد جنازه¬اش را با برادرش و خواهرهایش بردیم تبریز. در تبریز استقبال خیلی شایانی کردند. سه بار [مارش] نظامی [نواختند]. شب شعر خداحافظی با شهریار، شب شعر بسیار خوبی بود فردایش هم یک میلیون نفر جنازه شهریار را تا قبرستان مقبره الشعرا مشایعت کردند. در تمام آن مراحل من مثل برادر [با آنها همراهی کردم]. من در آن خاندان مثل ریش سفید آنها بودم. از طرف خانواده آنها استقبال می¬کردیم و یا مشایعت می¬کردیم. بسیار به شهریار احترام گذاشتند. بیت آخر آخرین شعر شهریار هم این است:
ثبت مزار من کنید این دو سخن که شهریار                       با غم عشق، زاده و با غم عشق، داده جان
    من خواهش کردم که این غزل را روی سنگ قبر او نوشتند. با خانواده شهریار الان صمیمیت فوق¬العاده داریم. اخوی او آقا سیدرضا که استاد بزرگی است، با من مصلحت می¬کند و کتابهایش را که می¬نویسد من می-بینم. من هم کارهایم را عرض می¬کنم، با این خانواده در منتهای صمیمیت هستیم.
    شهریار دو دختر و یک پسر دارد.
س- آقای دکتر خیلی شما را خسته کردیم.
ج- نه. من روزی چهارده ساعت کار به مدت هفت سال و هشت ماه کردم. من خستگی¬ناپذیرم.



منبع: گروه اطلاع‌رساني منابع ديداري و شنيداري سازمان اسناد و كتابخانه ملي جمهوري اسلامي؛ تاریخ مصاحبه: 1373/1/24