از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

گزیده مصاحبه با ابراهیم يونسي

به مناسبت اول آبان، روز آمار و برنامه‌ريزي

 

 

س- از چه سالي همكاري خود را با مركز آمار ايران شروع كرديد؟

ج- از سال 1345 كه مركز آمار ايران تازه تشكيل شده بود و به سازمان برنامه وابسته بود. من آن سال وارد مركز آمار ايران شدم.

س- محلش كجا بود؟

ج- محلش در خيابان كوشك بود. از فردوسي كه پائين مي‌رويد، دست چپ خياباني به اسم كوشك هست كه به لاله‌زار نو مي‌خورد و به طرف سه راه سيدعلي مي‌رود. سابق اين طور بود.

س- فکر مي‌كنم الان توي فاطمي باشد؟

ج- بله، روبروي سازمان آب است.

س- چگونه با اين مركز آشنا شديد؟

- خيلي مفصل است. من يك دوستي به نام مهندس عزت‌‌اله راستكار ،خدا بيامرزدش، داشتم كه مرد بسيار شريفي بود و هم از آن آدمهاي نيك روزگار بود. هر كسي به هر نوعي به او مراجعه مي‌كرد، بدون اينكه او را بشناسد، محبت مي‌كرد. او از پاسبان دم در رفيق داشت تا وزير؛ ولی خودش هميشه در سايه بود. يعني به وزراء كمك مي‌كرد. او بسيار قشنگ هم كار مي‌كرد. از نظر اخلاقي بسيار زيبا بود و چند سال پيش در اثر سرطان خون در پاريس مرد. ايشان در يك مجلسي بود و آن‌ زمان قائم مقام سازمان برنامه و رئيس مركز آمار ايران شده بود. يكي از دوستان به من گفت كه به ايشان گفتم چرا فلان كس را پيش خودت نمي‌بري؟ من هم فردايش پيش او رفتم و گفت كه استعفايت را بده و من هم از شرکت کامساکس استعفايم را دادم. اين آقاي مهندس راستكار كمك مهم ديگري به ما كرد و همان طور كه عرض كردم، شركت كرده و امتحان دادم و قبول شدم و بعد به ما حكم موقت دادند. بعد كه حكم موقت دادند، سر سال كه مي‌شد، سازمان امنيت نامه مي‌نوشت كه فلان كس را بيرون كنيد و ما پا در هوا مي‌مانديم. بعد ما ديگر مستاصل شديم. من يك دوستي به نام علي‌اصغر سروش داشتم كه مرد بسيار شريفي بود و نوة شمس‌الشعراء سروش اصفهاني بود و پيرمردي بود كه با رجال خيلي دوستي داشت؛ يك روز آمد به من گفت كه من مي‌روم راجع به شما به هويدا مي‌گويم. رفت و هويدا به آقاي دكتر جامعي (رئيس مركز آمار ايران كه الان در پاريس هستند.) تلفن كرده بود كه فلان كس چطور است؟ ايشان هم خيلي تعريف كرده و خيلي محبت كرده بود. گفت كه من روز يكشنبه به آنجا مي‌آیم، او را به من معرفي بكن. بعد هويدا به اطاق من آمد و همديگر را ديديم. گفت: كه اين بود؟!!! گفت: بله و من حاضرم خانه‌ام را گرو بگذارم و تضمين كنم كه فعاليتي ندارد. آنها مي‌گفتند كه شما بايستي بنويسي كه من حاضر به همكاري با شما هستم. من هم مي‌گفتم كه نمي‌نويسم و من با شما همكاري ندارم.

همين طوري ماند و تقريباً سر هر سال ما را بيرون مي‌كردند. يك روز من ديگر خيلي ناراحت شدم آمدم با دوستاني كه در اداره داشتم، خداحافظي كردم و گفتم كه ديگر نمي‌آيم. با خانمم هم صحبت كردم و گفتم كه جريان اين جوري است و خلاصه سازمان امنيت و غيره. خانمم هم گفت: كم مي‌خوريم و زياد مقيد نباشيد. بالاخره رفتيم استعفا داديم. ديديم كه خانم منشي دكتر جامعي دنبال ما مي‌گردد، گفت كه دكتر شما را مي‌خواهد. دكتر گفت كه شنيدم مي‌خواهي بروي؟! گفتم: بله. گفت كه چرا؟ گفتم كه ديگر حوصله ندارم، ما تا مي‌خواهيم جا بيافتيم، سازمان امنيت مي‌نويسد كه بيرونش كنيد. گفت كه كجا مي‌خواهي بروي؟ گفتم كه مي‌خواهم پيش مهندس صالحي (معاون آب و برق) بروم كه از دوستان قديم است. گفت:كي گفته پيش صالحي بروي؟ گفتم كه خود صالحي سفارش كرده بود كه به آنجا بروم. گفت كه نرو. گفتيم كه خيلي خب و نرفتيم. غروب بود، دوست ديگري دارم كه الان آمريكاست، ايشان پيشنهاد كرد و به مهندس راستكار گفت كه اين آقاي معينيان، رئيس دفتر شاه، دوست شماست و شما براي [ يونسي] از معينيان استفاده بكنيد. خلاصه مهندس راستكار گفت كه تو يك چيزي براي شاه بنويس. ما هم يك چيزي نوشتيم كه ما را به فرمان شما آزاد كردند و حالا كه ما را آزاد كردند، نمي‌گذارند كار بكنيم و براي اينكه مسئوليت از ما ساقط بشود و ما از زن و بچه‌مان خجالت نكشيم، ما را دوباره به زندان ببريد. مهندس راستكار گفت كه يك كمي تملق و چاپلوسي بكنيد ولي گفتم مهندس نمي‌شود.

خلاصه مهندس راستكار بلند شد و پيش آقاي معينيان رفت و آقاي معينيان خيلي محبت كرد (همسايه و رفيق بچگي‌ها بودند.) و گفته بود كه خيلي خب. بعد ديديم كه چند روز بعد آقاي مهندس راستكار تلفن كرد و گفت كه سازمان امنيت صدايت مي‌كنند و برايت دستور داده‌اند ، مواظب باش. گفتيم كه بسيار خوب.

روز شنبه يا يكشنبه بود كه از سازمان امنيت تلفن كردند كه به اينجا بيا و ما هم رفتيم. ما هم رفتيم و دیدم يك سرهنگي به اسم سرهنگ محمدي (الان گمان نمي‌كنم در تهران مانده باشد) با زبان ديگري با من صحبت مي‌كند. خيلي شيرين و نرم گفت كه كمكي نمي‌خواهيد كه ما به شما بكنيم؟ گفتم كه كمك نمي‌خواهم ولي جريان كار ما هنوز [ ناتمام] ! گفت كه خيلي خب، آن كه درست است، تو در سازمان امور اداري و استخدامي كاري نداري؟ گفتم كه نه، كاري ندارم. خلاصه اين طوري شد كه ما ديگر راحت شديم، منتها تقاضاي همكاري را هم ننوشتيم چون معمولاً تقاضاي همكاري را مي‌گرفتند. كاري هم نداشتند و فقط مي‌گفتند كه اين را بايد بنويسيد ولي من ننوشتم. بعد حكم را صادر كرده و به ما دادند و آمديم. ديگر هم به سازمان امنيت نرفتم و ديگر مرا نخواستند.

س- از سال 1345 تا 1357 در مركز آمار ايران بوديد؟

ج- بله.

س- بازنشسته همين مركز هستيد؟

ج- بله، به تقاضاي خودم از تبصرة فلان مادة هفتاد وچهار استفاده كردم و ده سال بخشودگي خدمتي گرفتم. يعني سال 1357 تقاضاي بازنشستگي كردم. البته مدت خدمتم را اين طرف و آن طرف حساب كردند و گويا بيست وپنج سال و چهار ماه سابقه خدمت داشتم ولي خوب مطابق آن تبصره بقيه‌اش را هم بخشيدند.

س- آنجا كار ترجمه مي‌كرديد؟

ج- من در آنجا مدتي، رئيس دارالترجمه بودم و يك مدت هم معاون دفتر روابط بين‌المللي و عمومي شدم و اواخر هم بطور كلي مشاور رئيس مركز شدم.

س- در همين پست بازنشسته شديد؟

ج- بله، تقريباً دعوا بود. من از استانداري كردستان كه برگشتم، به مركز آمار ايران رفتم. بعد به من پست كارشناس ويژه داده بودند و پست از اين بالاتر نبود و در آن پست بازنشسته شدم ولي مثل اينكه با گروه استانداري بازنشستگي‌ام را پياده كرد.

 

منبع: گروه اطلاع‌رساني منابع ديداري و شنيداري سازمان اسناد و كتابخانه ملي جمهوري اسلامي تاریخ مصاحبه: 83/3/31