از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

مبادله ي معلومات

مبادله ي معلومات
خاطره ي آقاي دكتر حسن احمدي گيوي
تاريخ مصاحبه: 13/04/1386
استاد، از معلم هاي ابتدائي خود خاطره اي داريد؟
در گيوي، سه مكتب خانه فارسي بود. يكي مال آقاي شيخ الاسلامي بود، يكي آقاي صابري و يكي هم آقاي مهندس اردبيلي پسر آقاي موسوي اردبيلي موسوي اردبيلي، بچه ي گيوي و پسرعموي من است. درآن زمان بعضي از بچه هاي شرور مثل آقاي شيخ صادق خلخالي، مدرسه شان را، مرتب عوض مي كردند؛ دو ماه به يك جا مي رفتند و سه ماه به يك جاي ديگر و بعد برمي‌گشتند. من از اول به مكتب خانه ي آقاي شيخ الاسلامي رفتم. مرد بسيار بزرگواري بود؛ تقريباً روحاني بود؛ عمامه نمي گذاشت بعدها عمامه گذاشت ولي لباس روحاني مي پوشيد. آدم دلسوزي هم بود و نسبت به من خيلي محبت داشت؛ چون من شاگرد شلوغي نبودم و هم درسم خوب بود و هم اخلاقم. ايشان، خيلي به گردن من حق دارند.
من، علاوه براين كه دو، سه سال در مكتب خانه ي ايشان درس خواندم، وقتي ششم ابتدائي را مي خواندم، به من گفت كه احمدي، شما كه رياضياتت خوب است، بيا روزي يك ساعت به من رياضي درس بده تا بروم رياضي را امتحان بدهم و تصديق شش ابتدائي را بگيرم و استخدام بشوم. گفتم: چشم، روي چشمم، ولي شرط دارد. گفت: چه شرطي؟ گفتم: شما به من عربي درس بدهيد و من، دنبالش به شما يك ساعت رياضي درس مي دهم و درواقع روزي دو ساعت، معلوماتمان را مبادله كنيم. يك سال تمام اين كار را كرديم. ساعت چهار كه دبستان تعطيل مي شد دوتائي مي مانديم و من يك ساعت به ايشان رياضي درس مي دادم و ايشان هم به من عربي درس مي دادند. انصافاً هم رياضي شش كلاس را طوري ياد گرفت كه بتواند امتحان بدهد. البته انشا و ديكته اش خوب بود، چون خودش سال هاي سال معلم بود. ايشان همان سال رفت شش ابتدائي را متفرقه امتحان داد و استخدام شد و معلم شد؛ ولي من آن سال عربي به دردم نخورد، چون جامع المقدمات را خوانده بودم. ده سال بعد، آن عربي به دردم خورد، يعني سال 1324 كه خدمت ايشان خواندم، سال 1334 به دردم خورد.من آمدم تبريز و مي خواستم سه كلاس يك جا و چهار كلاس يك جا بخوانم كه يك دفعه عربي ها اين قدر به من كمك كرد كه اصلاً من به كلاس رفتن احتياج نداشتم و از معلم، بيش تر عربي بلد بودم، چون آقاي شيخ الاسلامي به من ياد داده بود. درهرصورت، مرد بسيار عزيزي بود و من، شش سالي كه تبريز بودم و دوره ي دبيرستان و ليسانسم را مي خواندم، هروقت به گيوي مي رفتم، اولين كاري كه مي كردم، اين بود كه مي رفتم دست آقاي شيخ الاسلامي را با افتخار مي بوسيدم؛ تا روزي كه ايشان فوت كردند.
تصوير از وبگاه: فتوخلخال

صداي آقاي حسن احمدي گيوي