از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

« نخ و كفش نو»

نخ و كفش نو
خاطره ي آقاي هوشنگ مرادي كرماني
تاريخ مصاحبه: 25/11/1378
من، در كودكي ذهن خيال پردازي داشتم و هنوز هم همان طوري ام؛ يعني اگر تخيل آدم هاي عادي- كه توي خيابان و كوچه راه مي روند ، زندگيشان را مي كنند و آدم هاي محترمي هم هستند- سي درصد باشد و هفتاد درصد با واقعيت ها زندگي بكنند، من حداقل مي توانم بگويم كه برعكس هستم؛ يعني چهل درصد با واقعيت طرف هستم و شصت درصدم تخيل است. براي همين است كه نمي توانم با دنياي بزرگ ترها- كه بيشتر دنياي منطق است- روبرو شوم. خوب، اين تخيل از بچگي هم در من بوده. براي نمونه، برايتان بگويم كه در آن روستائي كه درس مي خواندم و بچه هاي ديگر هم بودند، هيچ كدام از ما كفش نداشتيم، يعني كفاشي يا كفش فروشي نبود كه برويم بخريم و بايد از شهر كفش مي آوردند. مردم روستا، به همان چاروادارها- كه به شهر مي رفتند- پول مي دادند و اندازه ي پاي بچه ها را هم با نخ مي گرفتند وآن ها هم كفش مي گرفتند و مي آوردند. من هم كه كسي را نداشتم و فقط عمويم بود كه در روستائي مثل جيرفت معلم بود و بايد از حقوق معلميش مي زد و برايم كفش مي فرستاد.بنابراين نامه هائي به او مي دادم و نخ را اندازه ي پايم مي گرفتم و [به‌وسيله‌ي پاكت نامه] مي فرستادم. توي آن نامه ها هم، راجع به نداشتن كفش و كفش هاي روستائي ها مي نوشتم. حتا دقيقاً مي توانستم بفهمم كه كي توي روستا كفش نو خريده يا مثلاً لنگه كفش كدام بچه را آب توي رودخانه برده يا كي توي مدرسه زير سنگ لگد زده و سر كفشش يك كمي زخم شده و گريه مي كند و مي ترسد به خانه برود كه نكند با او دعوا كنند. اين ها را كه مي دانستم هيچ، بعد در هركدام از اين نامه هائي كه براي عمويم راجع به كفش مي فرستادم، داستان كفشي بود راجع به يكي از اين آدم ها. مثلاً اولش شروع مي كردم كه ننه زينب، امروز يك جفت گالش خريده و خيلي پز مي دهد و آن را زير بغلش گرفته و مي ترسد پاره بشود يا فلاني، اين طوري است و راجع به همه ي كفش هاي روستائي صحبت مي كردم و آخرش هم مي نوشتم كه عموجان عزيز، خواهش مي كنم كه زودتر برايم كفش بفرستيد.
يك همكلاسي داشتيم كه اسمش قلي بود و ته آبادي مي نشست يعني نزديك پنج، شش كيلومتر راه تا مدرسه را مي رفت و مي آمد. اين قدر پابرهنه آمده بود كه پايش به اين بزرگي شده و به پاگنده معروف شده بود. اگر مي خواستند برايش كفش بگيرند، كفش هاي خيلي بزرگي مي گرفتند. بعد من، ته تمام نامه‌هايم مي نوشتم كه عموجان عزيز، خواهش مي كنم زودتر برايم كفش بفرستيد و كاري نكنيد كه پاي من هم مثل قلي اين قدر بزرگ شود كه ديگر هيچ كفشي به پايم نرود. گاهي هم اتفاق مي افتاد كه خيلي زود كفش مي فرستادند و چون ما اندازه ي نخ را يك كمي بزرگ تر گرفته بوديم، سرش خالي بود و يك كهنه يا پنبه مي چپانديم. بعد وقتي كه تازه برايمان اندازه مي شد، پاره مي شد. البته بعضي وقت ها هم اين قدر طول مي كشيد تا بيايد كه اصلاً پايمان نمي رفت، ولي مي‌پوشيديم و انگشت هايمان تاول مي زد و اين قدر شوق كفش داشتيم كه حاضر بوديم پايمان تكه، پاره هم بشود ولي كفشمان پايمان باشد. خيلي كم اتفاق مي‌افتاد كه كفش به موقع و اندازه ي آن نخ برسد. به هرحال، اين جوري بود و من داستان چكمه را برمبناي همين چيزهائي كه گفتم، نوشتم.

صداي آقاي هوشنگ مرادي كرماني