از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

مصیبت های کودکی یک دانشمند (خاطره ی مهندس ایرج حسابی )

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1109

خاطره ی مهندس ایرج حسابی    
تاریخ مصاحبه:  25/10/1374
درمورد بچگی آقای دکترمحمود حسابی، باید بگویم که ایشان، چهارساله و برادرشان پنج ساله بوده که پست پدربزرگشان یعنی معزالسلطان، سفیرکبیر ایران در بغداد، به پسرشان، معزالسلطنه یعنی پدر آقای دکتر  رسید. بعد ایشان، کنسول ایران در قنسولگری بیروت (لبنان) شد. آقای دکتر، تعریف می‌کرد که یک سال طول کشید تا به بیروت برسند؛ چون خیلی‌خیلی مشکل بوده و شب-ها به قافله ها حمله می‌کرده اند. خلاصه به سختی به بیروت ‌رسیده بودند، ولی پدرشان یک سال و نیم در آن جا ‌مانده، و سپس به ایران بر‌گشته بود. این بچه ها (محمود و محمد)، با خانم گوهرشاد حسابی، مادرشان- که نوه ی عموی شوهرش بود- در آن جا ‌مانده بودند و پدرشان برای این که ترقی کند، یک ازدواج سیاسی با خانم همدم السلطنه انجام می‌دهد و خلاصه کاری می‌کند که به پست بالاتری برسد. خانم جدید، با پدر آقای دکتر شرط کرده بود که باید خانم قبلی و بچه های شما از بین بروند. متأسفانه ایشان قبول کرده بود و به سفارت ایران در بیروت نامه ‌نوشته بود که اثاث این ها را بریزید در بیابان پشت سفارت و خرجیشان را هم قطع کنید تا از گرسنگی و بی‌جائی از بین بروند. تنها شانسی که ‌آورده بودند، این بوده که تابستان بوده و الا معلوم نبود که در بارندگی های محلی آن جا چطور طاقت می‌آوردند.
 از آن جا که خداوند همیشه معجزه‌ای می‌کند، سفارتخانه نوکری به نام حاج علی داشته که اهل طرخوران تفرش و همشهری ما بوده. او، می‌دیده که وقتی یک بچه‌ای در تفرش مریض می‌شده، می‌رفتند از آب نیم‌خورده و دعا خوانده ی حاج طوبا خانم، جدمادری آقای دکتر،  به او می‌دادند و بچه، خوب می‌شده. گفته بود که من حالا چطور وجدانم قبول می‌کند که دختر یک چنین زن مقدسی و نوه‌هایش را در بیابان پشت سفارت رها کنم. ایشان با غیرت خودش خطر کرده بود و آمده بود پیش مادر دکتر و گفته بود اگر من یکی از اتاق های خودم را در ته باغ سفارت خالی کنم و به شما بدهم که آن جا بمانید، قبول می‌کنید تا اگر روزی آقای معزالسلطنه برگشت و از من ایراد گرفت، شبانه این جا را خالی کنید؟ خوب یک آدم بی‌جا، مجبور است که قبول کند.
 بعد مادر آقای دکتر، هردفعه می‌آمده سر صندوقشان و یک تکه طلا برمی‌داشته و به حاج‌علی‌می‌داده که او هم در بازار بیروت می‌فروخته و پولش را به خانم می‌داده تا خرج بچه ها بکند. این، خودش یک شانس خیلی بزرگی بود. یک روز که مادرشان سرصندوق می‌رود تا چیزی  بردارد، می‌بیند که هیچ چیز نمانده و همان جا سکته می‌کند و از گردن به پائین فلج می‌شود. حالا دیگر تصورکنید در یک مملکت غریب، دو تا بچه ی کوچک و گرسنه و مادری افلیج...! شنیدنی است ولی آدم نمی‌تواند باور کند! آقای دکتر، می‌گفت که زندگیشان خیلی سخت شده  بود.
 با شروع جنگ جهانی اول، قند پیدا نمی‌شده و این ها در اطراف بیروت یک درختی گیرآورده بودند به نام «خروب» که میوه‌هایش را می چیدند و می‌جویدند تا مقداری شیرینی به بدنشان برسد و مقداری هم خشک می‌کردند تا در زمستان قند داشته باشند. شب ها هم که بچه ها می‌خوابیدند، این دو بچه ی کوچک، دور کوچه های بیروت می‌گشتند و نان خشک های دم خانه ها را جمع -می کردند و می‌شستند و روی کاغذ پهن می‌کردند تا آبش گرفته ‌شود. بعد آن را به جای غذا می‌خوردند .برای این که خرج دوا و درمانی برای مادرشان پیدا کنند، از مغازه ای یا از انباری به جای دیگر، باری می‌بردند و پول جزئی‌ای می‌گرفتند تا خرج دوا و درمان مادرشان بکنند.
 بعد مادرشان اسم آن ها را در مدرسه ی کشیش های فرانسوی بیروت -که مجانی و به صورت شبانه‌روزی بوده- نوشته بود. البته بعد آن ها را از حالت شبانه روزی خارج کرده بود تا در خانه وقت داشته باشند و با این ها سر و کله بزنند. با همین عشق به مادر، مملکت و ایمان و عرق عجیبی که در دل داشتند، آقای دکتر قرآن، دیوان حافظ، منشات قائم‌مقام، گلستان و بوستان را خوانده و از حفظ شده بود. شاهنامه را هم تقریبا حفظ شده بود و مثنوی را هم همین طور. در اثر همین جدیت مادر، آقای دکتر در سن هفده سالگی از دانشگاه آمریکائی بیروت، لیسانس ادبیات عرب ‌گرفت و بعد شروع به خواندن دروس بیولوژی [زیست شناسی] کرده بود. در نوزده سالگی، از دانشگاه آمریکائی بیروت، لیسانس بیولوژی گرفته بود و وقتی بیولوگ [زیست شناس] شده بود، در آزمایشگاه های بالینی، شروع به کار کرده بود.

صدای  مهندس ایرج حسابی


     

بازگشت