از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

اصوات و موسیقی در دنیای کودکی (خاطره ی استاد رضوی سروستانی)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1130

 3:27:49 PMخاطره ی استاد رضوی سروستانی                                           
 تاریخ مصاحبه: 13 /01/1374
پدرم، شغل سنگ تراشی داشت و گاهی هم چاوش خوانی می‌کرد. در آن زمان، کسانی که قصد زیارت عتبات داشتند، به منزل پدرم می آمدند و اسب یا قاطری را با لباس‌ها و ناقوس‌های بزرگ پر سروصدا، آذین‌بندی می‌کردند. پدرم با یک علم سوار بر اسب یا قاطر می‌شد و به نام شخصی که ایشان را دعوت کرده بود و قصد زیارت داشت، در کوچه های سروستان، شروع به چاوش-خوانی می‌کرد. این قضیه، شاید درحدود پنج یا شش یا ده روز طول می کشید تا در روز آخر، تعداد از یک نفر به حدود شصت، هفتاد نفر می‌رسید که یک قافله و گروهی می شدند و مسافت های طولانی را طی می‌کردند و به زیارت می‌رفتند. گاهی وقت ها که پدر ما را پشت سر خودشان روی آن حیوان سوار می‌کرد، خیلی لذت می‌بردم. آن موقع فکر می‌کنم چهارساله بودم. صدای پدر با زنگ ها و ناقوس‌هائی که به گردن این حیوانات بسته بودند، یک آهنگ بسیار دلنشین و زیبائی در آن کوچه ها ایجاد می‌کرد و من می‌دیدم پیرمردهایی را که وسعشان از نظر مالی یا مسائل سنی نمی‌رسید، می‌نشستند زار زار گریه می‌کردند. من در همان سن و سال احساس می‌کردم که وقتی این [صدا] در این کوچه‌ها راه می‌افتد، هر دلی برای زیارت برکنده می‌شود.
- در مورد چاووشی لطفاً توضیح دهید.
- مثلاً چیزی که یادم هست، این بود که هر که دارد هوس کرب‌وبلا بسم‌الله. پدر بنده از این چیزها می‌‌خواند. تقریباً حالت چهارگاه‌مانند بود؛ حماسی‌مانند بود
 خوب، یکی دیگر از کارهای پدرم، این بود که گَنگو  می‌زدند. وقتی چینی ها می‌شکستند، وسایلی داشتند که چینی‌ها را بغل همدیگر می‌چسباندند و به وسیله ی سیم هائی که به آن ها گنگو می‌گفتند، وصل می‌کردند. این ها که خدمتتان عرض می‌کنم، یک زمینه‌ای است که بعدها به این مسئله برسم که چرا و چگونه به موسیقی عشق پیدا کردم.
پنج سال و خرده‌ای سن داشتم که پدر فوت کرد. ما ماندیم با مادرم و برادرم. خیلی سخت و فقیرانه زندگی کردیم. در زمانی که پدر حیات داشت و من چهارسال و خرده‌ای داشتم، نمی‌دانم چی باعث شده بود که من در آن سن، استنباطم از موسیقی این باشد که وقتی پدر گندمی تهیه می‌کرد و مادر گندم را پاک می‌کرد، یک دست‌آسی در منزل داشتیم که مادر این گندم ها را آرد می‌کرد و به وسیله ی غربال -که بافته شده و تارتار بود- الک می‌کرد. گاهی تارهائی که وسط غربال برای بیختن آرد بود، پاره می‌شد و کمانه اش می‌ماند. گاهی کمانه را یک جائی آویزان می‌کردند و من می‌رفتم آن کمانه ها را -که دیگر قابل استفاده نبود و آن سیم‌هایی که گنگو بود را برمی‌داشتم و به دو طرف کمانه ی غربال وصل می‌کردم. اولین بار هرکاری می‌کردم، صدای خوبی از آن درنمی‌آمد و یکی را که سفت می‌کردم، دیگری شل می‌شد و بالعکس.بعد آمدم به صورت بعلاوه به این طرف و آن طرف، سیم ها را به این غربال وصل کردم و دوتا چوب هم برداشتم به آن زدم و صدایش یک مقداری طنین پیدا کرد و خوب شد.

 صدای  استاد رضوی سروستانی 


     

بازگشت