از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

فرزند دیپلمات (خاطره دکتر نوش آفرین انصاری)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1146

تاریخ مصاحبه: 2/11/1382

خاطره دکتر نوش آفرین انصاری

من، در یک خانواده‌ی دیپلمات ایرانی متولد شدم. پدرم، عبدالحسین مسعود انصاری، کارمند وزارت خارجه بود. اولین مأموریت مستقل پدرم در خارج از ایران، سرکنسولگری ایران در دهلی نو بود. بعد از آن،  ما به سوئد رفتیم. پدرم در میان جنگ به تهران فراخوانده‌شد. پس از بازگشت به ایران، به سمت استاندار گیلان منصوب شد. سفر بعدی ما به اصفهان بود. چرا که پدرم به عنوان استاندار اصفهان انتخاب شده بود. مأموریت بعدی پدرم، به افغانستان بود. شاید از اولین شخصیت‌هائی که با او آشنا شدم و روی من تأثیر گذاشت، استاد سعید نفیسی بود که یک ماه در افغانستان مهمان ما بود. اولین کتاب مهم زندگی‌ام که هدیه گرفتم، شاهنامه بود که ایشان به من هدیه‌کرد. آموزش زبان فرانسه را هم همان موقع شروع کردم. بعدازظهرها از مدرسه می‌رفتم پیش یک خانواده‌ی فرانسوی باستان‌شناس و فرانسوی یاد می‌گرفتم.
بعد از آن، پدرم به سمت استاندار فارس انتخاب شد و ما، به شیراز رفتیم. خوب توفیق خیلی خیلی بزرگی بود که آدم هر روز برود به سعدیه و حافظیه و در مراسمی حضور داشته باشد که اشعار این شاعران بزرگ خوانده می‌شود. خوب، جوّ شیراز، جوّ بسیار متشنجی شده‌بود. مرتب جلسات شورای امنیت در خانه‌ی ما تشکیل می شد. در زمان نخست وزیری دکتر مصدق بود که به تهران آمدیم و اقامت کوتاهی در این‌جا داشتیم. پس از مدت کوتاهی پدرم راهی هلند شد، یعنی باز مأموریت خارج از کشور. در هلند، منزل ما در یک پارک خیلی قشنگی قرار داشت. من، در آنجا مجدداً مشکل زبان پیدا کردم، چون زبان فرانسه ای را هم که در کابل یاد گرفته بودم، رنگ و رو باخته بود. من را فرستادند به یک صومعه‌ی کاتولیکی. خیلی رنج می بردم برای این‌که سر کلاس سنی خودم بودم ولی چیز زیادی نمی-فهمیدم. یک خواهر روحانی بود که بعدازظهرها با من لوح خوانی می کرد. الواح خیلی بزرگی بود که واژه-ها رویشان نوشته شده بود و من، با آن الواح مجدداً فرانسه را یاد گرفتم و مسلط شدم. بعد از اتمام آن مدرسه و آن سال تحصیلی، این فکر پیش آمد که خوب من در کجا باید به مدرسه بروم؟ پدر و مادرم عقیده نداشتند که به مدرسه‌ی مختلط بروم؛ در عین حال که هر دو در خارج تحصیل کرده بودند و فضاهای فرهنگی خیلی وسیعی را هم تجربه کرد‌ بودند، ولی تفکر خیلی خاص و سنتی داشتند. به هرحال فکر کردند که بهتر است من همان فرانسه را ادامه بدهم. با دوستی که در بلژیک بود، یک مشورتی کردند. ایشان گفت که: «نگران نباشید، من یک مدرسه خوبی را در بلژیک پیدا می کنم و نوشین را ثبت نام می کنم.» این کار انجام شد. ولی مدرسه‌ی خوبی که ایشان انتخاب کرده‌بود، یک صومعه‌ی بسیار بسیار هول انگیز بود! صومعه ای بود که مردها را اصلاً داخلش راه نمی دادند. در آن صومعه، ما مجبور بودیم که مرتب تمام وقت تعظیم کنیم. من موهای فوق العاده  بلندی داشتم که بافته بودم. مادر روحانی آمد و با قیچی یکی از گیسوان بلند من را قیچی کرد. بعد قیچی را به دستم داد و گفت: «آن یکی را هم خودت قیچی کن.» این کار تأثیر خیلی عجیبی روی من گذاشت. به من گفتند که: «در این دیر و در میان این چهارصد دختر، هیچکس موهائی به بلندی موهای تو ندارد؛ آن‌وقت همه به تو حسد خواهند برد و تو مغرور خواهی شد و غرور هم چیز بدی است.» نمی دانم این استدلال درست بود یا نه، یا اساساً این اتفاق این‌طوری می-بایستی می افتاد؟ خیلی متأثر بودم. واقعاً اولین تجربه هایِ بالشِ کاملاً  خیسِ از اشک را، در این شهر و در این صومعه به دست آوردم. حال پدر و مادرم، از من بدتر بود. وقتی که به دیدن من می آمدند،  هم مادرم دائماً گریه می کرد و هم من دائماً گریه می کردم. به هرحال، آدم بعد از یک مدت عادت می کند به همه چیز و من هم به این مدرسه عادت کردم؛ به کتابخانه اش، به آن کلیدهائی که به کمر خواهر کتابدار آویزان بود و دیلینگ دیلینگ می کرد. به یواشکی کتاب خواندن و به انواع کارهای ممنوعی که آدم انجام می دهد و از ممنوع بودنش یک جوری لذت می برد. البته دوستانی هم در آن‌جا پیدا کردم که نمی گذاشتند من آخر هفته در صومعه تنها بمانم. بودن در شرایط شبانه روزی، در آخر هفته‌ها بسیار غم انگیز است، بسیار غم انگیز! به-هرحال، یک سالی که در آنجا بودم، به این ترتیب گذشت.

صدای خانم انصاری


     

بازگشت