از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

فرخنده، دختر مهربانی است (خاطره‌ی زنده‌یاد استاد عبــدالله فــــرادی)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1403

تاریخ مصاحبه: 9/8/1374

خاطره‌ی زنده‌یاد استاد عبــدالله فــــرادی

من بچه‌ی هشت گنبدم. هشت گنبد، یعنی حسن آباد امروزی، خیابان استخر، کوچه‌ی میرپنج. در خانواده‌ای متوسط ولی اهل علم و فضل و کمال، پرورش یافتم. چون پدر من، از هر جهت اهل کتاب بود.
پدرم، به خط  خوشنویسی خیلی علاقه داشت و بچه هایش هم خوش می نوشتند. از چهارسالگی قلم نی را به‌دست من داد، یعنی من چهار سالم بود که به مکتب رفتم. مکتب ما، یک ملاباجی‌خانه ای بود در محله‌ی قدیم تهران. این ملاباجی خانه، طوری بود که معلم بچه ها را می نشاند دور خودش و قرآن و کتاب سعدی را یاد می داد. قلم خوشنویسی هم دستش بود و سرمشق می داد. من، یادم است که یک بار از او سرمشق گرفتم، بدون این‌که کیف و کتابم را بردارم مشق را دستم گرفتم و آمدم به خانه، که مشق را در خانه بگذارم. مادرم گفت: «پس کیفت کو؟ چه زود از مدرسه آمدی؟» گفتم: «من ترسیدم که مشق خطم را بچه ها خراب و سیاه کنند، زود آمدم.» مادرم گفت: «الان بروی، کیف و کتابت را برداشته اند.» رفتم و دیدم که کیف و کتابم هست. به هرحال، به این شکل علاقه مندی را پدرم در من ایجاد کرد؛ تا این‌که کم کم بزرگ شده و به مدرسه‌ی ابتدائی وارد‌شدم. البته اول رفتم کلاس تهیه، یعنی کلاس آمادگی، یادم است در کلاس آمادگی یک داستانی در کتاب ما بود با عنوان «فرخنده، دختر مهربانی است». این را به‌خط نوشتم. معلم، خط من را برداشته و سر تمام کلاس های ششم برده بود و نشان داده بود. می گفت: «ببینید این بچه، چقدر خوب می نویسد!» بعد هم مدیر مرا صدا کرد و سه جلد کتاب «فراز‌الادب» را که- کتاب فارسی آن روزهای ما بود- به من تقدیم‌کرد.

 صدای آقای فرادی


     

بازگشت