از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

روزهای رفته با مادربزرگ (خاطره‌ی خانم منصــوره راعـــی)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1094

تاریخ مصاحبه: 12/8/1383

خاطره‌ی خانم منصــوره راعـــی

در کودکی از مادرِ پدرم و نیز پدرِ مادرم، خیلی تأثیر گرفتم؛ یعنی بیش‌ترین تأثیر را این دو نفر در دوران کودکی بر من گذاشتند. به دلیل این‌که مادرم مرتب بچه‌ی کوچکتر داشت و با دلتنگی هائی که مادربزرگم داشت، همیشه سعی می کرد که به من برسد و من را پیش خودش داشته باشد. این، سبب شد که اعتقادات دینی، میهنی، آداب و رسوم و ... را از او، به طور غیرمستقیم بیاموزم.
پدرِ مادرم هم در لواسان کوچک (سینک)، کشاورز بود. مرد بسیار باصلابتی بود. تولد من بعد از جنگ جهانی دوم بود، یعنی زمانی که همه‌ی خانواده ها در ایران، سختی معیشت داشتند. حضور پدربزرگم، سبب شده بود که برکت از کارش به سمت ما در تهران می آمد و به همه می رسید. این برکت، هم به خانواده‌ی مادری من می رسید و هم به خانواده‌ی پدری ام. صلابت، صداقت، احترام به طبیعت، پاکیزه‌نگه داشتن آب و ... را از پدربزرگم به خاطر دارم. احساس مسئولیتی که می کرد و این‌که شغلش را - که کار کشاورزی بود - شغل پیامبران می دانست.
بهترین خاطرات ما، زمانی بود که تابستان ها پیش او می رفتیم و تمام محبت ها، آسمان، ستاره، آب، گله و فضای طبیعت دوست داشتنی آن زمان را تجربه می کردیم.
پدر و مادرم، بسیار بسیار سختگیر بودند؛ اصولی را برای خودشان گذاشته بودند و ما برای انجام دادن بعضی کارها مجاز بودیم و برای خیلی کارها هم مجاز نبودیم. اطاعت از پدر و مادر و معلم، یکی از اصولی بود که ما باید بدون کم و کاست، انجام می دادیم. کارهائی را که نمی خواستیم بکنیم، جزو دستور بود و باید انجام می دادیم.
مادربزرگ من در شکستن سختگیری ها، مهارت داشت. درواقع رشته های آن‌ها را، به نفع ما بچه ها پنبه می کرد. خاطرم است بدون این‌که به ما بگوید، وقتی می رفت وضو بگیرد، ما می دویدیم وضو می گرفتیم و سر حوض از وضو‌گرفتن و بودن با او، لذت می بردیم و شادی می کردیم. بعد می رفتیم و در کنارش به نماز می ایستادیم. آن اعتباری که برای عبادتش قائل بود و گل و گیاهی که در جانمازش می گذاشت و صفا و صداقتی که داشت، ما را به نماز دعوت می کرد.
با او روزه می گرفتیم، سحرها بلند می شدیم و سحری می خوردیم و روزه‌ی گنجشکی می گرفتیم. البته این مختص من و برادرم بود که در دوره‌ی پیش دبستانی بود. بعد وقتی می خواست به ما ناهار بدهد، ما را به گوشه ای می برد و می گفت که «کسی نباید ببیند و باید احترام بگزارید.»
به سنت ها و مراسم دینی، بسیار احترام می گزاشت. تاسوعا و عاشورا که می آمد، سر از پا نمی شناخت؛ معتقد بود که در این دو روز، نباید غذائی پخته بشود و باید با آن ظلمی که خانواده و یاران حضرت سیدالشهدا کشیدند، هم‌سوئی بشود. پیش از ماه محرم، نان سنگک می گرفت و این‌ها را ریز و خرد می کرد و با خدمتکار خانه، خشک می کرد و غذای ما در تاسوعا و عاشورا، دلماج بود. برای دلماج، نان سنگک را آب می زد و با پنیر خردکرده و سبزی-های معطر، توی کاسه های آبی سرامیک می ریخت و ما می خوردیم. اجازه نداشتیم که پخت و پز بکنیم. ولی الآن می-بینیم که تاسوعا و عاشورا به خوردن، ریختن، حرام کردن و ... تبدیل شده. من، همیشه به یاد او هستم. مثلاً از کنار آب پاک که رد می شوم، حتماً سلام می فرستم. مادربزرگم، در برابر سنت های ملی هم بسیار مقید؛ بود. مثلاً نوروز را با یک آدابی به حمام می‌رفت و خود را آماده می کرد. بهترین خاطرات ما، مربوط به چهارشنبه سوری بود. وقتی که بوته و خاشاک را می‌سوزاند، حتماً «سرخی تو از من، زردی من از تو» را می خواند. درواقع، فلسفه‌ی چهارشنبه سوری را نیز - که دور ریختن خار، خاشاک و زباله و آماده‌شدن برای [آمدن] بهار بود را نیز از او داریم.
یادم است نزدیک مرگش که بود، برایش بسیار سخت بود از روی آتش بپرد، ولی زیربغلش را گرفتند و از روی بوته پرید. یا مثلاً شب یلدا - که در آن زمان، شاهنامه‌خواندن و گفتن قصه های بلند رسم بود- من همه‌ی قصه های کودکانه ام را از او دارم. یاد بازوهای لاغرش می افتم که سر من را تویش می گذاشت و بعضی از قصه ها را هزار بار هم که می گفت، برای من تازگی داشت. روزهای ما را، ابتکار و حکمت او بود که پر می کرد. مثل بند‌کشیدن گل یاس بنفش که در آن وقت می نشستیم و آن‌ها را بند می کشیدیم. ولی الآن نمی توانم و از یادم رفته است. یا چیدن خرمالو و انگور و بردن و توزیع کردن آن‌ها، بین دوستان، همسایگان و ... .همه‌ی این‌ها، در مراحل مختلف با من است.

صدای خانم راعی


     

بازگشت