از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

همزیستی مسالمت آمیز (خاطره‌ی دکتر پرویــز شهریــاری)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 995

تاریخ مصاحبه: 18/1/1376

خاطره‌ی دکتر پرویــز شهریــاری

پدرم، خیلی زود فوت کرد. علتش هم این بود که او در تمام عمر، از کودکی در روستا در هوای آزاد کار می کرد و در اثر برخوردی که با ارباب ده پیدا کردند، به‌ناچار کارش را رها کرد. در کرمان یک کارخانه‌ی ریسندگی به نام خورشید تأسیس شده بود. پدرم، به کارخانه‌ی خورشید رفت و به عنوان کارگر استخدام شد. خوب، مردی که دائماً در هوای آزاد روستا کار و زندگی می کرد، یک مرتبه در یک سالن سربسته و پرگرد و خاک محبوس شد و نتوانست دوام بیاورد. بعد از یک سال و نیم در آن‌جا فوت کرد. موقع فوت پدرم 46 سالش بود و در آن موقع، من 12 سال بیش‌تر نداشتم؛ چون پسر بزرگ خانواده بودم، در نتیجه من سرپرست خانواده شدم. از روزی که پدرم فوت‌کرد، دوخاطره هیچوقت مرا رها نمی کند؛ یکی این‌که یک روز عصر از مدرسه که آمدم، احوال پدرم را پرسیدم. مادر گفت: «در اتاق خوابیده.» من به طرف اتاق پدرم رفتم. خیلی ضعیف شده بود و به‌سختی صحبت می کرد. به من گفت: «پرویز، بنشین با تو کار و صحبت هائی دارم.» همان موقع مادرم به اتاق آمد و گفت: «اول برو چند تا نان بگیر و بیاور، بعد با پدرت صحبت کن.» وقتی که من از نانوائی برگشتم، متأسفانه پدرم فوت کرده‌بود. همیشه این در ذهنم هست که پدرم به من چه می خواست بگوید. خوب تفسیرها یا تعبیرهائی در ذهن خودم دارم، ولی درواقع نمی دانم او چه وصیتی داشت که به من بکند.
خاطرة دوم من از مرگ پدرم، این بود که وقتی پدرم مرد، درواقع هیچ‌چیز، نه از نظر مواد غذائی و نه از نظر پول، در خانه‌ی ما نبود، هیچ به معنای واقعی آن! غروب یعنی در حدود 2 ساعت بعد از مرگ پدرم، سه نفر وارد خانه‌ی ما شدند، یکی از آنها پیرمرد مسلمانی بود که ریش سفید داشت، دیگری خاخام یهودی بود و با لباس خاخامی آمده بود و نفر سوم، یک موبد زرتشتی بود. این سه نفر آمدند و پهلوی جسد پدرم با هم نشستند. شاید نیم ساعت بیشتر طول نکشید. بعد از رفتن این‌ها بلافاصله در خانه ما برنج و روغن و چای و قند و لوازم دیگری که لازم بود، آمد. در آن روز و فردای آن روز و روزهای بعد، تمام مراسمی که برای فوت یک فرد زرتشتی در سنت ها وجود دارد، این سه نفر انجام دادند. مراسم بسیار باشکوهی که ما هرگز فکرش را نمی کردیم، در خانه‌ی ما انجام شد. زرتشتی ها به جای چهل، سی می گیرند و سی روزه می گویند. تا روز سی ام این سه نفر همیشه با ما بودند و هرکاری که لازم بود، برای این‌که مراسم طبق سنت های خودمان انجام شود، انجام دادند. من، بعد از آن دقت کردم و دیدم که این مخصوص ما نبود. هر خانواده ای که نان آورش را در آن محل از دست می داد، این سه نفر بلافاصله آن‌جا می رفتند و به سنت مذهبی همان فرد، تمام مراسم را انجام می دادند. این نکته، یک مقداری می تواند روشن کند که مردم چه همزیستی مسالمت آمیز زیبائی با هم داشتند!

صدای آقای شهریاری


     

بازگشت