از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

مدرسة انتظاریه (خاطرة اسـتاد علی اکبـر مالـک)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1301

خاطرة اسـتاد علی اکبـر مالـک
تاریخ مصاحبه: 31/2/1375

بعد از این که 6، 7 ساله شدم، در همسایگی ما یک سید خانم جواهرفروشی بود. من و خواهرم پیش آن خانم می رفتیم و الف، ب یاد می گرفتیم و عمه جزء می خواندیم. 5، 6 ساله بودم که خیلی ذوق یاد گرفتن و آموختن و نوشتن و خواندن پیدا کردم. جدیدترین مدرسه ای که برای پسرها درست شده بود، مدرسة انتظاریه بود. یک دورة 6 سالة ابتدائی داشت. انتظاریه، یک مدیر لایق و خیلی مؤدب و متدین به اسم انتصارالعلما داشت. انتصارالعلما، یک حجت الاسلامی بود با عمامة سفید، البته سید نبود. مرحوم انتصارالعلما، وقتی کلاس اول و دوم بودیم،روزها در ماه رمضان، بعدازظهرها در مدرسه شروع به درس دادن می کرد.
در ماه رمضان، قبل از ظهر می خوابیدیم، ولی من بیدار بودم. بعدازظهر، یک زیرزمین بزرگی بود، وضو می-گرفتیم و آن جا می رفتیم. یک پیش نمازی بود، خیلی فهمیده و وارد که قرائت و تجویدش، خیلی به نظر من خوب بود و خوشمان می آمد که عین او کارهایمان را ادا بکنیم. بعد از نماز هم، شروع می کرد تاریخ هائی را که در قرآن هست، برایمان نقل کردن؛ مثلاً تاریخ اصحاب آل کهف، یوسف و زلیخا برایمان تعریف می کرد؛ داستان ابراهیم را تعریف می کرد. خیلی لذت می بردیم؛ به طوری که این ها همه، از ابراهیم و اصحاب کهف و این ها از آن وقت در ذهن من متمرکز شده بود. بنده، تا کلاس سوم در آن جا بودم.


     

بازگشت