از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
 

 

نقشة ایران (خاطرة اسـتاد عباس سحـاب)

تاريخ خبر : 14/4/1390امتياز بده :ارسال به دوستتعدادمشاهده : 1233

خاطرة اسـتاد عباس سحـاب
تاریخ مصاحبه: 1/2/57

یک واقعه ای در زندگی من رخ داد که بظاهر خیلی کوچک است، ولی آن، خشت اولیه را بنا نهاد و از جملة چیزهائی بود که سرنوشت من را تعیین کرد. به این ترتیب که روزی که ما را کلاس سوم ابتدائی بردند، معلم کلاس سوم ما به نام شیخ حسن، گفت: «بچه ها، از شما می خواهم که فردا یک نقشة ایران بکشید.» پدر من، از مسئلة نقشه سرخوردگی شدیدی پیدا کرده بود. چون، کتابی را ترجمه کرده بود به نام کارپونیته یا کارپنتر که این کتاب، به متن انگلیسی است. می خواست با تصاویر و نقشه هایش چاپ شود، ولی نشد. آن موقع پدرم با مرحوم دهخدا نزد مرحوم بغایری رفت و گفت: «می خواهم این کتاب را چاپ کنم، نقشه هایش را شما بدهید.» گفتند: «هزار تومان هزینه دارد.» خوب ما هزار تا غاز هم نداشتیم، چه برسد به هزار تومان. پدرم در تفرش، هم علوم مقدمات و علوم دینی و فقه و اصول و مسائل دیگر را فرا گرفته بود و هم مقدمات زبان فرانسه را آموخته بود.
من، به پدرم گفتم که معلم از ما خواسته تا نقشه بکشیم. پدرم گفت: «خفه شو! پدرم را درآوردند، اعصابم را خرد کردند، من از نقشه خاطرة بد دارم». ما هم نکشیدیم و صبح سر کلاس رفتیم. نقشه های همه را معلم می دید. ما، نگاه کردیم دیدیم که اسم این ها را نقشه نمی شود گذاشت. فقط چهار تا خط کشیده اند. وقتی به من رسید،  معلم گفت: «نقشه ت کو؟» گفتم: «من نکشیدم» گفت: «تو غلط کردی» و یک کشیدة محکم به من زد. گفتم: «برای چی من را کتک می زنید ـ تازه در مدرسه، پدر من را می شناختند و احترام می گزاشتند ـ اگر این نقشه است که  این ها کشیده اند، من خیلی بهتر از این ها می توانم بکشم». آمدم و در خانه یک چیز قشنگی درست کردم و بردم. معلم گفت: «این را خودت نکشیدی.» یک کشیدة دیگر به من زد. گفتم: «خوب، امتحانش مجانی است؛ یک نقشه از هر جائی که باشد می کشم.» گفت: «نقشة اروپا را بکش.» ما هم کشیدیم و او، خیلی پشیمان و ناراحت شد. این درحالی بود که اعصاب ما را هم حسابی خردکرده بود. بعد آمد مرا بوسید و خیلی اظهار شرمندگی کرد و من هم، داستان را برایش شرح دادم. این، خشت اولی بود که به اصطلاح ما را وادار کرد به نقشه کشی. 


     

بازگشت