از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

 

گزيده مصاحبه جناب آقاي كيومرث صابري-قسمت 2

" طنزپرداز ـ گل آقا "

 

 

مصاحبه كننده : مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس           تاريخ مصاحبه: 18/2/1372             محل مصاحبه: تهران

ـ صحبتي كنيم راجع به سبك نگارش مطالبي كه مي نويسيد. چه مسيري را طي كرده ايد تا به اينجا رسيده ايد و به عبارتي كوتاه، چطور شد كه شما طنزپردازي به اسم گل آقاشديد؟
ـ عرض شود به حضور شما كه من طنزپرداز بودم، اما اينكه همان موقع چه جوري طنزپرداز شدم (يك بار هم در مصاحبه اي كه با كلك داشتم و چاپ شده ، گفته ام) يك اتفاق مرا به اينكه خيال بكنم كه مي توانم طنز بنويسم تبديل كرد و آن اين بود كه من در سال 1338 به انجمن ناشران كتاب نامه اي نوشتم كه مثلاً فلان نشريه اي را كه براي من مي فرستاديد، به دست من نرسيده. حالا من آن را چه جوري نوشته بودم كه جواب مرا دادند كه «نامه شيرين و طنزآميز شما واصل شد» و اين جمله مرا به فكر فرو برد كه شيرين و طنزآميز يعني چه؟ در حالي كه من انسان بسيار تلخي بودم. من هنوز هم اخموترين طنزنويس دنيا هستم، يعني شما هيچ طنزنويسي را نمي بينيد كه به اندازة من اخم كرده باشد. در زندگي هم تلخ هستم. حالا علت و جهاتي دارد، بي علت هم نيست. من فكر مي كردم كه يك شاعر بزرگي خواهم شد و شعرهايي خواهم گفت كه غمگينانه باشد، چون بيشتر زندگي من به تراژدي گذشته.آن نامه مرا به فكر فرود برد و من بالاخره به هر جان كندني بود، طنزنويس شدم، چون با خودم گفتم كه يك كسي گفته كه نامه طنزآميز شما واصل شد، شايد من بتوانم طنزنويس بشوم. من از 18 سالگي تا سن 23، 24 سالگي خيلي غصه خوردم كه چرا نمي توانم خوب طنز بنويسم. هي مي نوشتم و چيز خوبي از آب درنمي آمد. بعد تا سالها كه نوشتم، يك چيزهاي پرت و پلائي شد و چاپ شد. جوانها فكر مي كنند يك چيزي كه چاپ شده، پس ديگر تمام شد، نه. الان كه من برمي گردم مي خوانم، مي بينم چيزهاي خيلي مزخرفي بوده، ولي به چاپ رسيده. در همان دوره چند كار را پرت و پلانويسي كردم كه بعداً كساني كه درباره كار من تحقيق كردند، گفتند اين كارها كارهاي خوبي بوده، اما من امكان ادامه آن را پيدا نكردم، به خاطر اينكه به هر حال مدير مجله كس ديگري بود و او بايد تصويب مي كرد تا اين چاپ شود. بعد در سال 1363كه خودم به استقلال نوشتم و با روزنامه اطلاعات به اين سرخط رسيدم كه مسئول نوشته هايم خودم باشم، از آن موقع بود كه من صاحب سبكي شدم كه ديگر به نحو روشني به نام من درتاريخ طنز ايران ماند.
من از اينكه چرا نمي توانم مثل يك طنزنويس بنويسم و پرت و پلا هم زياد نوشتم، خيلي غصه خوردم و به هر حال چيزي چاپ مي شد. فكر مي كنم اين حرفي كه دارم مي زنم، حرف درستي باشد كه نمي شود طنزنويس شد، مگر اينكه آدم ادبيات فارسي را دقيق خوانده باشد و يكي از مشكلات كار من كه به موفقيت بالائي نتوانستم برسم، شايد اين بود كه به يك زبان خارجي مسلط نبودم تا آثار طنز را به زبان اصلي آن بخوانم. من الآن تمام همكاران جوانم را كلاس مي فرستم، كتاب مي دهم كه بخوانند و اگر كسي بخواهد ادامه تحصيل بدهد، زباني را تكميل بكند، حاضرم همه هزينه تحصيلشان را بدهم. همان جور كه ازدواج مي كنند و بخشي از هزينه ازدواجشان را مي دهم، اگر واقعاً بخواهند درس بخوانند، حاضرم همه هزينه تحصيلي آنها را بدهم كه آگاهانه بنويسند. خانم، شما نمي دانيد كه ما چه ذوقهاي تباه شده اي در ايران داريم كه علت ضايع و تباه شدنشان بي سوادي بوده. خيلي بد است كه آدم در جائي مثل ايران كه 13، 14 قرن ادبيات مكتوب دارد، نويسنده باشد و هيچي نخوانده باشد. آخر مگر چنين چيزي مي شود؟ سرشار از ذوق، يعني فوران مي كند، اما اگر به سواد آميخته نشود، خوب دشواري دارد. نويسنده جواني داريم كه مثلاً مي خواهد نثر قديم بنويسد، ولي يك كتاب بيشتر نخوانده وبيشتر از محتواي يك كتاب در ذهنش انبار ندارد. او اگر دهها كتاب ادبيات كلاسيك را بخواند، اينقدر در جستجوي كلمه گرفتارنمي شود كه يك نوشته اي را اينقدر ادامه بدهد و بالاخره هم وقتي خواننده نگاه مي كند، مي بيند كه اصلاً تسلطي به واژگان ندارد. حالا نمي شود هي به كتاب مراجعه كنيم، هي بنويسيم. آدم بايد اينقدر بخواند تا در وجودش ذوب شده باشد. شايد بهترين نويسنده كسي است كه ضمن اينكه ادبيات كلاسيك را به دقت خوانده، مثلاً يك دوره هفت، هشت، ده ساله هم تدريس كرده باشد. خوبي اين تدريس اين است كه همه چيز را ملكه ذهن آدم مي كند، منتها اين يك كم مجال مي خواهد، يك كم عشق مي خواهد، يك كم امكان مي خواهد كه متأسفانه گاهي اوقات اگر فراهم نباشد، تباه مي شود و با يك اصل ديگر هم درتعارض است. اگر نويسنده يا اصلاً هر هنرمندي در رفاه بوده باشد، هنرش خود بخود زايل مي شود. مي بايست حتماً عسرتي، تلخي اي، زحمتي در زندگي داشته باشد، يعني يك معجوني از اين آميختگي ها است كه نويسنده را نويسنده مي كند. اگر بخواهد در آن عسرت بماند و آن چكش را در عرصه ذوقش خودش به خودش بزند، خوب شايد امكان آن نوع مطالعه را ديگر نداشته باشد، يعني شايد معاش او را از آن كار باز بدارد. اگر اصلاً درد معاش نداشته باشد، نمي تواند غم و غصه ها و واقعيت ها را لمس كند. حالا اين كه چه جوري اين دو تا با همديگر به اصطلاح فرنگي ها ميكس مي شود، اين يك كم صبر، تأمل و تحمل مي خواهد. نويسنده از 18 سالگي شروع مي كند كه اتفاقاً بهترين سن شايد 14، 15 سالگي باشد، بعد مي خواهدهم در 25 سالگي مشهور بشود و هم بهترين اثر خودش را آفريده باشد؛ اين نيست. او بايد تا سن 40 سالگي صبر بكند. يك مشكل همين صبر است كه همه انسانها ندارند. به هر حال آن جمله اول، ما را طنزنويس كرد. اين صبر و حوصله ما كه هي نوشتيم، حالا هم مي گوئيم كه مزخرفات نوشتيم و دنبال شهرت هم ندويديم، يعني واقعاً نخواستيم كه يك كار بزرگي بكنيم. اصلاً در برنامه ام نبود كه تحولي در طنز ايجاد كنم يا اصلاً طنزنويس بشوم. همين جور كه زندگي مي كردم، طنز را در حاشيه جدي مي گرفتم. شهرت من تقريباً به عنوان يك طنزنويس، در مرز 45 سالگي بود، در حالي كه من از 18 سالگي به عنوان يك كسي كه مي تواند طنز بنويسد، كشف شده بودم. اين دوران را صبر كردم. بعد از آن هم كه ديگر مجله گل آقا و گرفتاري ما است تا ببينيم كه چه مي شود.