از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

 

گزيده مصاحبه با خانم دكتر منصوره اتحاديه

" مورخ ـ استاد دانشگاه "

(قسمت سوم)

 

مصاحبه كننده : مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس                     تاريخ مصاحبه: 5/3/1383               محل مصاحبه: تهران

ـ لطفاً بيشتر راجع به شيوة تدريستان صحبت كنيد، شما فكر مي كنيد تأثير خاصي روي دانشجوها گذاشتيد؟
ـ بله، هر كسي اميدوار است كه تأثير خاصي گذاشته باشد. الان برايم جالب است، مثلاً من وقتي مي روم شهرستان شيراز، اصفهان و گاهي تهران، جواني كه خودش استاد شده، مي آيد و مي گويد من شاگرد شما بودم، يا شاگردهايش را معرفي مي كند كه مثل نوه هاي من مي شوند. من فكر مي كنم به هر حال يك جايي يك تأثيري لااقل روي عده اي گذاشته باشم. آدميزاد اصلاً دوست دارد، براي اين كه نتيجة كار تدريس همين است ديگر. اين كه به هر حال يك حرفي بزنم كه شمايي كه شاگرد من بوديد يك پله جلوتر برويد. از اينجا شروع كنم: من خودم مديون استاد خودم هستم. من يك استادي داشتم در انگليس به نام پروفسور «پرز» كه هميشه يادش مي كنم. اين آدم خيلي هم بيمار بود، يعني MS داشت و روي چرخ بود. او را مي آوردند و دست هايش ديگر تقريباً كار نمي كرد. اما حرف هايي كه او مي زد، طرز تدريسش، طرز برخوردش با شاگرد، مطالبي كه مي گفت و توجهش به مطالب، خيلي روي من تأثير گذاشت و هميشه يادش هستم. من فكر مي كنم هر استادي خوشحال است كه تأثير بگذارد. به هر حال من فكر مي كنم دير يا زود يك تأثيري يك جايي گذاشته. بالاخره وقتي شما پانزده جلسه حرف هاي يك استادي را شنيديد، يك چيزي مي ماند ديگر!
ـ بهترين وضعيتي كه گروه تاريخ در سال هاي تدريستان داشت چه زماني بود؟
ـ من فكر مي كنم سال هايي [بود] كه دانشگاه بعد از انقلاب بازگشايي شد. يعني اوايل انقلاب دوران خيلي آشفته اي در دانشگاه بود، يعني واقعاً ناجور بود. براي اين كه شما اصلاً كلاس نداشتيد، تمام كلاس را يك گروهكي گرفته بودند و سخنراني هاي خيلي تند مي كردند و اصلاً كلاس متشنج بود. دانشجوها مي آمدند و مي گفتند اين درس ها را نمي خواهيم، اين كلاس را نمي خواهيم، اين استاد را نمي خواهيم، اصلاً يك حالت خيلي ناجوري بود. كه به هر حال دانشگاه را تعطيل كردند و يك دوران طولاني هم شد. البته ما هر روز مي رفتيم و هر كسي يك كاري مي كرد: بعضي ها ترجمه مي كردندو من خودم شخصاً يك مدتي تاريخ براي پرستاران درس مي دادم. آن ها مي گفتند ما تاريخ مي خواهيم چكار؟ مي گفتم: خوب اگرشب مريض حالش بد بود شما مي توانيد از اين داستان هاي تاريخي برايش بگوئيد [خنده]. بعد كه دانشگاه باز شد مساوي بود با شور دانشجوها. خوب اين دوراني كه كلاس نداشتند و درس نخوانده بودند، وارد زندگي شده بودند. حتي مثلاً بعضي ها ازدواج كرده بودند و يك بچه كوچولو هم بغل داشتند و با چه شور و ولعي مي آمدند سر كلاس. يعني سال هاي خيلي خوبي بود. علاوه بر اين، مدتي دانشگاه بسته بود و مي ترسيدند حالا باز نشود و عقب بيفتد و درضمن يك دوران تاريخي را هم تجربه كرده بودند. همه از كلاس هاي دندانپزشكي و حتي پزشكي تغيير رشته مي دادند و مي آمدند تاريخ و با چه شوري درس مي خواندند. آن سال ها براي من يك تجربه خيلي خوشي گذاشت. يعني هر تحقيقي مي داديد، انجام مي دادند، هر كتابي مي گفتيد، مي خواندند، روزنامه مي خواندند و چيزهايي را كه براي دانشجوي تاريخ مهم است انجام مي دادند. من بارها به دانشجويانم گفته ام، روزنامه بخوانيد كه حالا البته فكر مي كنم، مي خوانند. الان روزنامه ها خيلي پربار شده است.