از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

 

گزيده مصاحبه با خانم دكتر منصوره اتحاديه

" مورخ ـ استاد دانشگاه "

 

 

 

 

مصاحبه كننده : مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس                     تاريخ مصاحبه: 5/3/1383               محل مصاحبه: تهران

ـ خانم اتحاديه ! خيلي افتخار مي كنم كه اجازه پيدا كردم اين مصاحبه را با شما انجام بدهم. اگر ممكن است پدر و مادرتان را معرفي كنيد و به ما بگوئيد در چه سالي متولد شديد و در كجا و به چه نحوي دوران كودكيتان گذشته است؟
ـ من اسفند 1312 به دنيا آمدم. پدر من از خانواده تاجر بودند و چندين نسل تجارت مي كردند و درواقع صراف بودند، يعني من تشخيص مي دهم و اصرار دارم كه مشخص كنم تجارت با صرافي كمي در آن عهد فرق داشت. پدر پدرم به خاطر اينكه نمايندة شركت اتحاديه بود در تهران مستقر شد. شركت اتحاديه يك شركت تجارتي بود كه در تبريز درست قبل از مشروط تشكيل شد. يكي از اعضاء آن مهدي كوزه كناني بود كه او هم بعداً از مشروطه خواهان شد ولي خانوادة ما سياسي نبودند. حاج رحيم آقا كه پدربزرگ من بود در تهران نمايندة شركت بود، بعد كه شركت به دليل مسائل داخلي منحل شد، اينها در تهران ماندند و اسم اتحاديه را كه اسم شركت بود به عنوان اسم خانواده گرفتند. پدر من در تهران بزرگ شد و بعداً به آكسفورد انگليس رفت و در آنجا تحصيل كرد. مادر من از خانواده قاجار است و پدرش، پسر عبدالحسين ميرزافرمانفرما و مادربزرگش دختر مظفرالدين شاه بود. ازدواج اينها هم جالب است، به دليل اينكه درست است كه خانواده قاجار بودند ولي ديگر دورة پهلوي بود و رضاشاه سلطنت مي كرد و دخترهاي خانواه قاجار اصلاً خواستگار نداشتند براي اينكه يك مقدار ملاحظه و يك مقدار مسائل سياسي وجود داشت. خواستگاري پدرم درواقع براي خانواده مادر من به اصطلاح آن زمان يك مقدار پائين بود، يعني هم رديف نبود، ولي به هر حال يك زندگي طولاني با هم داشتند و تقريباً شصت و خرده اي سال زن و شوهر بودند. چهار تا بچه داشتند و من فرزند بزرگ هستم. زادگاهم در خيابان لاله زار باغ اتابك بود كه خانواده پدرم از ورثه اتابك ـ امين السلطان ـ خريده بود . بعدها هم فيلم دايي جان ناپلئون را آنجا بازي كردند، الان هم هنوز دست خانوادة ماست.
بچگي من در دوره جنگ جهاني دوم گذشت. خوب ايران اشغال بود و جيره بندي بود، ولي ما خيلي صدمه نخورديم چون بالاخره خانوادة متمكني بوديم اما خيلي صحبت جنگ و صحبت قحطي در ايران بود. مي دانيد غذا خيلي كم بود، مردم نان سيلو مي خوردند و يادم است مي گفتند كه توي نان سيلو، سنگ و خاك اره و ... است. به هر حال من يادم نمي آيد چون نخوردم [خنده] ولي بچگي ما واقعاً دوران سختي بود. مثلا" بزرگتر كه شدم مسئله آذربايجان پيش آمد يك تنشهائي در جامعه بود كه بعد از جنگ خيلي زود، ما را فرستادند اروپا. من تحصيلات دبيرستاني ام را در انگليس كردم. در اينجا من در خانه درس خواندم و اصلاً مدرسه نرفتم كه خيلي عجيب است و فقط متفرقه امتحان كلاس شش را دادم. هنوز دوازده سالم نشده بود كه راهي انگليس شدم. اوائلش خيلي سخت بود. مي دانيد؟ يك مرتبه كندن، آن هم بي زبان سخت است. من فرانسه بلد بودم، زبان فرانسه را از بچگي خوانده بودم. دوره جنگ يك خانم لهستاني كه من خيلي خاطره خوبي از او دارم به ما فرانسه درس مي داد. مادر من دنبال يك معلم خوب مي گشت. او فرانسه خيلي خوب بلد بود و چند سال با ما زندگي كرد. اين است كه من از بچگي فرانسه ياد گرفته بودم. وقتي ما را فرستادند انگليس، بدون زبان در يك دبيرستان شبانه روزي خيلي سخت بود، اوايلش بسيار سخت بود تا يك كم به اصطلاح زبان باز كردم[خنده] و انگليسي را شروع به صحبت كردم. البته خوب سال هاي خيلي سازنده و جالب توجهي بود. اولاً يك ديسيپلين و يك نظمي در زندگي به من داد كه مطمئناً اگر من در ايران بزرگ شده بودم با شلوغي و رفت و آمدهاي ايران اين نظم و ديسيپلين دركار را به اين صورت پيدا نمي كردم. به هر حال سال هايي بود كه من شخصاً خيلي خوب استفاده كردم، انگليسي خوب ياد گرفتم و خيلي علاقه به درس داشتم. شخصاً از بچگي خيلي به كتاب خواندن علاقه داشتم بنابراين با دانستن زبان انگليسي يك جور دنيا به رويم باز شد. براي اين كه آن موقع كتاب فارسي داستان اصلاً براي بچه ها وجود نداشت. بعد از اينكه زبان انگليسي ام راه افتاد ديگر از اين جهت مسئله نداشتم و اين عادت براي من ماند. الان هم هميشه كنار كارم در حال خواندن يك داستان هم هستم. بنابراين بچگي ام يك جور مخصوصي بود به دليل اين كه خيلي سنتي بزرگ نشدم. تابستانها البته من و برادرم به ايران مي آمديم و خانواده را مي ديديم.