از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

گزيده مصاحبه با آقاي محسن وزيري­مقدم

" هنرمند نقاش "
(قسمت سوم)
مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس                                                      تاريخ مصاحبه: 24/3/1384                                                                                                                                                             
بله من رسيدم به در دانشكده. حالا براي اولين بار مي خواهم وارد صحنه كارزار هنر نقاشي بشوم، بدون اينكه بدانم چه چيزي در جلوي من هست. خودم را چشم بسته در اين اقيانوس پرت مي كنم به اميد اينكه بتوانم شنا كنم و غرق نشوم. اولين حركتي كه بايد بكنم اين است كه در امتحان ورودي اين مدرسه قبول شوم. وقتي وارد دانشكده شدم ديدم كه عده اي از شاگردها سه پايه گذاشته و دارند از روي يك مدل زنده(يك مجسمه برده، اثر ميكل آنجلو) طراحي مي كنند. سه پايه را گرفتم رفتم جلوي مجسمه و روبروترين قسمت آن ايستادم و گفتم: خوب لابد بايد چشم و ابرو، صورت و انگشت هارا خوب نشان بدهم. فكر نمي كردم اين ها مثلاً يك هيولاي كلي از تناسبات لازم دارند، من اين چيزها را نمي دانستم. شروع كردم به طراحي كردن يك دفعه ديدم يك جواني آمد گفت: آقا شما خيلي وقت است كه طراحي مي كنيد؟ گفتم: نه عزيز من. گفت: از روبرو كشيدن خيلي مشكل است. من سال سوم هستم ما هنوز نمي توانيم از روبرو اين را درست و دقيق دربياوريم. چون حركت آن كم و جزئيات تناسبات آن دشوار است. گفتم: پس چه كار كنم؟ گفت: بيا از پهلوي آن [طراحي كن]، كه كمي گردش بيشتري دارد. اين براي تو كه مي خواهي براي اولين بار كار كني تناسب را بهتر مي كند. من از ايشان تشكر كردم و رفت. اين اولين خدمتي بود كه يكي به ما كرد. البته اسم او را مي دانم كيست ولي حالا لازم نمي دانم كه بگويم. به هر حال من شروع كردم به طراحي. حالا نمي دانستم چه جوري بايد كار را بياورم روي كاغذ. تصميم گرفتم هرچه را كه مي بينم بكشم. يك چيزي كشيدم، بعد از نيم ساعت ديدم يك شكل كوچك وسط كاغذ كشيده ام. يكي از شاگردهاي سال بالاتر كه گاهي اوقات به ساير مسابقه دهندگان كمكي مي كرد آمد از بغل من رد شد و از روي دلسوزي گفت: اين عروسك چيه كشيدي؟ گفتم: چطور مگر، كوچك است؟ گفت: بله اين شكل بايد در رابطه با كاغذ اندازه اش متناسب باشد. آن را پاك كردم و دوباره شروع كردم به كشيدن. يك ساعت، دو ساعتي طول كشيد. حالا از ساعت هشت شروع كرده ام و يواش يواش داشت ساعت ده مي شد. دومي را كشيدم ديدم تا زير زانو بيشتر در كاغذ جا نگرفت، نصف پايش رفت بيرون! خدايا چكار كنم، اين هم نشد. يكي ديگر رد شد و گفت: اين را نصفه كار كردي؟ باز دوباره تمام آن را پاك كردم. چه دردسري به شما بدهم، نزديكيهاي ظهر شد كه سومي را طرح كردم حالا با همان ذغالي كه به من داده بودند. ولي با ذغال هم نمي توانستم خوب كار كنم. خلاصه يك كثافت كاري شده بود كه نگو. حدود ظهر، نيم يا يك بعدازظهر بود همه رفتند ناهار، من تنها ماندم. آقاي قهرمانپور (اگر زنده است خدا حفظش كند. مرد بسيار جالب و خوبي بود) آمد و گفت: پسر جان تو چرا نمي روي ناهار بخوري؟ گفتم: والله من كارم تمام نشده بايد بمانم اين را تمام كنم. رفت آن طرف بيرون را نگاه كرد و گفت: اين شكمي كه براي اين مجسمه درست كرده اي خيلي گنده است. مگر اين آبستن است؟ گفتم: چطور مگر؟ گفت: اگر ميكل آنجلو يك چنين شكمي براي برده خودش ساخته بود كه اسمش را ميكل آنجلو نمي گذاشتند. ببين تناسباتش چقدر ظريف و انساني است. جاي شما خالي! من مداد پاك كن را گرفتم. اين شكم را پاك كردم و به اندازه يك وجب بردم تو، ببين چه قدر بي تناسب بود. [آقاي قهرمان] آمد. گفتم: آقا ببينيد خوب شد؟ (حالا من فكر مي كردم كه ايشان معلم نقاش است) نگاه كرد و گفت: آره حالا بهتر شد، آن موقع شكمش خيلي گنده بود. ولي چرا كثافت كاري كرده اي؟ گفتم: خيلي كثيف است؟ گفت آره يك چيز قشنگ تر و تميزتر درست كن. ايشان رفت بيرون. بنده همين طور ناهار نخورده ايستادم كار را پاره كردم و كاغذ ديگري برداشتم و از اين دو، سه تا درس كذايي كه از اين و آن شنيده بودم شروع كردم دوباره به خط كشيدن و طرح كردن. بعد سعي كردم متناسب و لاغر و زياد چاق و چله نباشد. بعد حالا ماندم در اين كه اين را چگونه حجم بدهم. ديدم دوستاني كه آنجا بودند حجم ها و سايه روشن ها را با يك فرم هاي خيلي هندسي، بريده و قاطع در تمام شكل ها كار كرده اند. و بدين ترتيب برجستگي ها بهتر نشان داده شده ولي اين براي من منطقي نبود. اين دفعه همان مداد كنته كذايي را گرفتم و شروع كردم به سايه روشن زدن به همان منوالي كه عكس هاي كوچك را بزرگ مي كرديم و ديده بودم كه چطور بايد سايه روشن زده شود. به هر حال آن را تمام كردم. ساعت چهار شد آمدند تا كارها را جمع كنند و ببرند. يك كمي از كار من مانده بود. گفتند نه ديگر عيب ندارد نمي خواهد آن را تمام كني. سه، چهار ساعت بعد ما رفتيم پايين. گفتند: اگر برنده شده باشيد كارتان بالاست، اگر باخته باشيد كارتان پائين است. نگاه كردم ديدم كار من پايين نيست. [بلكه] بالا گذاشته اند و بين هفت، هشت نفر شركت كننده نفر سوم شده ام. خيلي خوشحال شدم كه خوب من از يك سد پريدم. براي من خيلي بزرگ بود كه بتوانم اين مجسمه را روي كاغذ آورده باشم و قبول بشوم.
فرداي آن روز هم يك امتحان تاريخ هنر داشتيم كه از ما سؤالاتي مي كردند تا ببينند دانش تاريخي ما چيست؟ من به كلاس رفتم، [استاد] گفت چي بلد هستي؟ گفتم: آقا تاريخ صفويه (تاريخ اصفهان) را بلدم. بعد تاريخ مدرسه جامع، ميدان نقش جهان، ميدان شيخ لطف ا...، مسجد جامع، عالي قاپور، رضا عباسي و چهل ستون را به همديگر چسباندم و چون تند هم جواب دادم. گفت خوب است. گفتم: كافي است؟ گفت: بله، يك نمره هم به من داد، نمي دانم شانزده، هفده بود. از آن روز ديگر شاگرد دانشكده شدم و زندگي من با هنر و يادگيري هنر آغشته شد.