از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

گزيده مصاحبه با آقاي محسن وزيري­مقدم

" هنرمند نقاش "
(قسمت دوم)
مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس                                                      تاريخ مصاحبه: 18/3/1384                                                                                                                                                              
. . . . هواي خوبي بود من قدم زنان رفتم مثل اين­كه كسي [مرا] برگرداند به آن جاده دانشگاه! قدم زنان و سلانه سلانه رفتم تا در دانشگاه فني. اولين دانشگاه، دانشگاه حقوق بود، بعد دانشگاه فني بود. پله­ها را گرفتم و رفتم بالا، از اين و آن پرسيدم آقا اين دانشكده نقاشي ـ­هنرهاي زيبا­ـ كه مي­گويند كجاست؟ گفتند دست راست يك سالن است. رفتم آنجا، ديدم دو، سه تا مستخدم نشسته­اند. يكي از آنها به نام رحمتي، يكي هم به نام اسفندياري كه مردهاي بسيار جالب و خوبي بودند. خدا بيامرزدشان هر دو آنها مرده­اند. اين­ها باصطلاح نگهبانهاي دانشگاه بودند ولي آدم­هاي خيلي فهميده­اي بودند. گفتم: آقا! دانشكده هنرهاي زيبا كجاست؟ گفتند: همين­ جا است براي چه آمده­اي؟ گفتم: آمده­ام اسم بنويسم. گفتند: جعبه اعلانات آن­جا است برو بخوان. حالا هيچ كس نيامده و اول صبح است، نه دانشكده باز شده نه آتليه و نه دفتر دانشكده. رفتم جعبه اعلانات را نگاه كردم ديدم نوشته «داوطلبان رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا تا تاريخ سي و يك شهريور مي­توانند نام­نويسي بكنند و از آن به بعد هيچ گونه شاگردي پذيرفته نمي­شود و بايد روز اول مهر براي دادن امتحان ورودي با وسايل لازم در آتليه حضور بهم رسانند».من سالها بعد، (با خودم فكر مي­كردم) خدايا چه كسي من را درست آخرين روز نام­نويسي به آنجا فرستاد؟ اين ديگر سرنوشت است، چرا؟ چون اگر مي­رفتم سركارم روز بعد اصلاً من را قبول نمي­كردند و مي­گفتند برو يك سال ديگر. ايستادم تا آقاي قهرمان­پور ـ­مدير داخلي دانشكده­ـ آمد؛ ديدم از دور دارد مي­آيد. به ايشان سلام كردم، خيال مي­كردم رئيس كل است! دفتر را باز كرد پشت ميزش نشست و گفت: چه مي­خواهي؟ گفتم: آقا آمده­ام اگر مي­شود در دانشكده هنرهاي زيبا اسم­ بنويسم. شنيده­ام ليسانس هم مي­دهند. گفت: خوب چرا حالا آمدي؟ گفتم مگر چه شده؟ گفت يك ماه است تمام اين­هايي كه مي­خواهند امتحان بدهند مي­آيند اينجا و از روي طبيعت مرتب تمرين مي­كنند. طبيعت، مدل است، بايد از روي مدل تمرين كني. من را مي­گويي! يك دفعه وحشتم گرفت كه چه جوري بايد تمرين كنم. گفت: درست گذاشته­اي روز آخر آمده­اي؟ امروز روز آخر اسم­نويسي است، شنبه هم بايد بيايي امتحان بدهي. گفتم: حالا چه كار كنم؟ گفت: حالا مدرك چه داري؟ تا گفت مدرك چه داري، دل من هرّي ريخت پايين. يواش دستم را در جيبم كردم و با ترس و لرز ديپلم را بيرون كشيدم. گرفت باز كرد و ديد ديپلم پنجساله دبيرستان كشاورزي است. گفت خوب است، كافي است. گفتم: آقا خوب است، قبول است؟ باور كنيد بعد از اين همه كوششي كه كرده بودم كه خودم را در يك سوراخي بچسبانم تا بتوانم تحصيل كنم، انگار دنيا را به من داده­اند. [خلاصه] اسم من را آنجا نوشت و گفت: بايد بروي وسايلت را بخري كه روز شنبه بيايي اينجا. اتفاقاً روز پنجشنبه بود و روز شنبه امتحان ورودي بود.