از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

 

گزيده مصاحبه با آقاي محسن وزيري مقدم

" هنرمند نقاش "(قسمت اول)

 

 

 

 

مصاحبه كننده : مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس                     تاريخ مصاحبه: 18/3/1384               محل مصاحبه: تهران

........... روزي در خيابان نادري سابق نزديك كافه فيروز، با مادرم قدم مي زدم كه به يك آقايي از دوستان دوران دبستان خودم برخورد كردم. اينها سه برادر بودند كه هر كدام يك شخصيتي شدند و پدر و مادرشان با پدر و مادر من دوست بودند. علي از من جلوتر بود و برادر كوچكش با من همكلاسي بود. ما همديگر را دوست داشتيم و من سال ها بود آنها را نديده بودم. يك دفعه علي من را ديد و سلام و احوالپرسي كرد و پرسيد فلاني چكار مي كني؟ چكار نمي كني؟ من گفتم: نمي دانم علي جان! سرگردان شدم. دارم مي گردم يك ديپلمي بگيرم يا درجايي تحصيلات عاليه بكنم. ديپلم كشاورزي گرفته ام و هرجا مي روم راهم نمي دهند و من نمي خواهم اينطور باقي بمانم، بايد بروم تحصيلات عاليه بكنم. گفت: چرا نمي روي دانشكده نقاشي؟ گفتم: دانشكده نقاشي؟ گفت: بله يك دانشكده اي به نام دانشكده فني در دانشكده تهران هست كه كلاس نقاشي دارد و معلم هاي فرانسوي و ايراني در آنجا نقاشي درس مي دهند. گفتم: آخر نقاشي هم شد كار، مگر نقاشي به درد كسي مي خورد؟! گفت: "بابا جان نقاشي هنر است؛ من هيچ يادم نمي رود تو وقتي كه در دبستان بودي اغلب براي بچه ها كارت تبريك، گل و مرغ و از اين چيزها مي كشيدي، بعضي وقتها كاريكاتور مي كشيدي و بازي مي كردي". گفتم: خوب اين ها همه بازي كودكانه بوده. چه ربطي دارد؟ نقاشي به چه درد مي خورد؟ گفت: نه حتماً اين كار را بكن، تو استعداد داري و قبول مي شوي. گفتم: من نقاشي سرم نمي شود فقط بگو به من ليسانس مي دهند يا نه؟ گفت: بله ليسانس مي دهند.ببينيد من با ايده گرفتن ليسانس يعني دانشنامه وارد دانشكده هنرهاي زيبا شدم نه به عنوان اينكه بخواهم نقاش بشوم. اصلاً نمي فهميدم رشته نقاشي چي هست. حتي به اين صراحت گفتم: آقا رشته نقاشي هم شد كار؟! اين خاطره در مغز من بود تا يك روزي كه من از خانه آمدم بيرون و خيابان وليعصر امروزي را طي كردم تا رسيدم سر چهارراهي كه آن موقع پارك كافه شهرداي بود و الآن به آن پارك دانشجو مي گويند. راه هميشگي من اين بود كه راست ادامه بدهم و به سر كارم ـمنيريه ـ بروم. سر چهار راه كه رسيدم مثل اينكه كسي من را متوقف كرد و گفت: ايست! باور كنيد. يك دفعه مردد شدم كه امروز بروم سركار يا نروم؟ همين طور پنج دقيقه اي ايستادم. گفتم: خوب من هميشه از اين راه مي روم. حالا اين دفعه دست راست مي روم. بروم ببينم اين حرفي كه علي آقا گفته چي هست . [بنابراين] عوض اين كه مستقيم بروم به طرف منيريه، كار را ول كردم و دست راست رفتم، به طرف دانشگاه فعلي تهران. در را نگاه كردم ديدم كه خيابان عريض و طويلي است و يك ساختمان خيلي زيبايي جلويش است (كه هنوز هم هست و بعداً شد باشگاه دانشگاه يا خانه معلمين) كه بعد من همان جا يك اتاق گرفتم و مدتي از تحصيلم را آن جا بودم كه داستان آن را بعداً برايتان مي گويم.