از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

خاطراتي از انقلاب اسلامي ايران با تاريخ شفاهي

تحصن در بيمارستـان امام رضـا(ع) در مشهـد

مصاحبه با آقاي دكتر سيدحسين فتاحي معصوم - نماينده مجلس شوراي اسلامي

 

  

مصاحبه كننده : مصاحبه كننده: شفيقه نيك نفس                     تاريخ مصاحبه: 4/10/72               محل مصاحبه: تهران

صبح روز 23 آذر بود. در صحن همين بيمارستان(بيمارستان امام رضاي فعلي) كه دوره انترني من در آنجا بود، با دوستان داشتيم وسط صحن صحبت و برنامه ريزي مي كرديم كه چماق بدستها به پشت نرده هاي آن طرف بيمارستان رسيدند. ديديم آنها دارند شعار مي دهند جاويد شاه، ما هم از اين طرف [قطع مصاحبه]...
[چماق بدست ها] از نرده ها بالا آمدند و در جنوبي بيمارستان كه هميشه قفل است (معمولاً آن جا بسته است و رفت و آمد نمي شود) خلاصه كنده شد. در مجاورت آن بخش اطفال و آن طرف تر بخش داخلي هست. آنها ريختند در اين قسمت بيمارستان و شروع كردند به شكستن شيشه هاي ماشينها با سنگ و چوب و بعد هم در معيت آنها سربازها داخل آمدند و با سرنيزه هايشان لاسيتكها را پنچر مي كردند.
ما يك مقدار عقب نشيني كرديم، رفتيم در بخش و يكي دو تا از آنها آمدند داخل و يك درگيري مختصري پيدا شد. از آن طرف رفتيم، از آن در ديگر بيمارستان آمديم، ديديم تكه آسفالت را كنده بودند و ما ديگر شروع كرديم به سنگ پراني. بعد تعدادي هم از دوستها، پزشكها و پرستارها به ما اضافه شدند. بعد كه ديدند ما از اين طرف داريم سنگ مي پرانيم، يك خرده عقب نشستند و رفتند داخل بخش اطفال و شيشه ها را شكسته بودند، سنگ پرانده بودند و آجر تو سر بچه هاي بستري خورده بود و يك وضعي بود ديگر. بچه ها، پرستارها فرار كرده بودند و رفته بودند قايم شده بودند. اين بچه ها مجروح شده بودند و شنيديم كه يكي از آنها هم آسيب ديده بود و مرحوم شده بود. ديگر بعد نفهميديم چه شد.
بالاخره آن جا قضيه يك مقدار جدي شد و اينها از در بيرون رفتند. ما از اين نرده ها بالا رفتيم و مردم كه دو سر خيابان را بسته بودند، چندتا تانك هم اين قسمت را گرفته بودند، ولي مردم در كوچه هاي فرعي ايستاده بودند. ما داد زديم هاي بريد ! حمله كردند به بيمارستان و ريختند و كشتند و برويد تو شهر. خبر كنيد، چرا ايستاديد؟
خلاصه قضيه بالا گرفت. آنها وقتي ديدند كه مردم از در اصلي شروع كردند به آمدن به بيمارستان و جمعيت به ما ملحق شدند، شروع كردند به تيراندزي. اگر ديده باشيد، بيمارستان هم پر درخت است، يعني فضاي پردرختي است كه از لاي درختها بالاخره تيراندازي به اين طرف و آن طرف مي كردند. من ديدم دارد قضيه خيلي جدي مي شود، روپوشي كه تنم بود را درآوردم و هي تكان مي دادم كه تيراندازي نشود. رفتم جلو و از نرده ها بالا رفتم و روپوش را آويزان كردم گفتم: شما چرا به بيمارستان تيراندازي مي كنيد؟ يارو گفت: برو عكس شاه را ببر بالا تا ما تيراندازي نكنيم، والا [تيرانداري] مي كنيم.
بلاخره از لاي درختها خودمان را رد كرديم و ديدم اينها شروع كردند به رگبار و چند نفري مجروح شدند و افتادند. ساعت تقريباً ده، ده و نيم بود كه اين واقعه شروع شد تا ديگر ساعت نزديك يك شد. ساعت يك ديديم كه از در اصلي آقا[آيت الله خامنه اي] آمدند تو. آن موقع مقام معظم رهبري (آيت ا... خامنه اي) با يك عده اي آمدند و ديگر تانكها سريع كنار رفته بودند كه واقعاً يك دفعه خود ايشان بعداً نقل مي كردند، مي گفتند ما آنجا با آقايان علماء نشسته بوديم كه[ماجرا را ] شنيديم و عده اي مي گفتند برويم، نرويم و ما گفتيم كه مي رويم. ما آمديم ديديم خيابان را بستند. ما كه آمديم، مثل اين كه جمعيت اصلاً شكافته شد و به قول ايشان ـ بعد هم اخيراً در جلسه اي كه خدمت ايشان مشرف شده بوديم، مي گفتند كه ـ مثل اين كه آقا امام زمان راه را باز كرد، يك همچنين حالتي، سربازها و تانكها رفتند كنار و ما هم آمديم. تا آمديم، اينها ديگر پشت سر ما را بستند. ديديم آقا مشرّف شدند آمدند بيمارستان. فلكه اي داشتيم آنجا، تا رسيدند به فلكه، روي تانكها مسلسل هاي كاليبر 50 سوار بود، با آنها شروع كردند رگبار بستن. بخش و بيمارستان را بستند به رگبار. تعدادي هم در اين مسير تير خوردند كه ديگر چند نفر از علما هم بعد ملحق شدند و رفتيم در بخش راديولوژي كه همان جلو بود و آقايان نشستند جلسه كردند.
خوب كل جريان نهضت را آقا در مشهد اداره مي كردند . خلاصه اعلام شد كه تا اين تانكها را بردارند، ما اعلان تحصن مي كنيم و همان جا با فرمانده نظامي تماس گرفتند؛ صحبت كردند كه بالاخره اين جوري حمله كردند به بيمارستان و بايستي تانكها از اين جا بروند تا ما از اين جا بيائيم بيرون.
آن روز يك اطلاعيه خيلي شديد اللحني هم صادر كردند كه ما تا اضاله تانكها و نيروهاي نظامي و محاكمه مسببين در بيمارستان تحصن مي كنيم. خوب، خبر تحصن در شهر مشهد پيچيد و مردم شروع كردند به آمدن و خيلي سنگين بود. تمام علماي شهر، مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقاي تهراني و آيت ا... شيرازي ـ كه الان امام جمعه مشهد هستند ـ حاج آقاي طبسي، مرحوم هاشمي نژاد و تمام علما و مرحوم آيت ا... شيرازي بزرگ ـ كه در مشهد مرجع بودند ـ خودشان اول آمدند، بعد پسرهايشان مي آمدند و همه آمدند ديگر. ما بخش كتابخانه بيمارستان را خالي كرديم و اعلام تحصن شد.
تانكها هم دور تا دور بيمارستان را محاصره كرده بودند و ورود و خروج ممنوع بود. يك شب مردم از اين باغ بيمارستان كه بزرگ است، يك مقدار نان و پنير و ... فرستادند.بعد هم غذا آوردند. حال زمان هم كه مشخص نبود، شروع كرديم يك سري برنامه ريزي كردن و هيئتي تشكيل شد: يك شوراي برنامه ريزي هماهنگي كه من و يكي از اساتيدمان عضو آن بوديم، از بيمارستان؛ خود آقا تشريف داشتند، حاج آقا طبسي، مرحوم هاشمي نژاد و يكي، دو نفر ديگربودند و يك هيئت هفت نفري [تشكيل شد]. بالاخره شب برنامه ريزي تحصن را شروع كردند كه صبح برنامه چه باشد. مردم صبح ها هم مي آمدند و آنجا سخنراني داشتيم. برنامه هاي متنوع مختلفي براي مردم بود كه همه آن ها افشا كننده بود. وقايعي كه در كشور اتفاق مي افتاد و اطلاعيه ها و كارهايي كه در شهرهاي ديگر انجام مي شد. خبر مي رسيد، اين ها را بيان مي كردند و ميزباني اين ها را داشتيم ديگر. بيمارستان دست ما بود، تقريباً به مدت 13 شبانه روز تحصن طول كشيد و لحظات و وقايع بسيار جالب و خاطرات ماندني من از اين صحنه دارم كه خوب هر سال يادآوري كه مي شود، آدم خوب مي بيند چه لحظاتي بود، چه استفاده (اي) آدم مي توانست از اين لحظات داشه باشد.
خلاصه آن تحصن مدتي طول كشيد تا 5 دي. ديگر آنها اعلام كردند كه به حساب حكومت نظامي را برطرف كرده اند و تانك و اينها را برداشتند. بالاخره، آقا بيانيه صادر كردند و 2 هفته هم پزشكان مطبها را تعطيل كرده بودند و فقط ما در اورژانس ها [بيمار] مي پذيرفتيم. مطبها تعطيل بود. بالاخره تحصن با يك راهپيمائي بسيار باشكوه مردم [به پايان رسيد]. اعلام راهپيمائي شد، همه آمدند. صحن بيمارستان يك ميدان گاهي دارد؛ تريبون هم كه نداشتيم روي يكي از آمبولانسها آقا رفتند بالا و بلندگو را برديم روي آمبولانس. ايشان سخنراني مفصلي كردند و اين تحصن خاتمه پيدا كرد. 5 دي تحصن خاتمه پيدا كرد، 9 دي مردم ريختند در شهرها يك مقدار كلانتري ها را گرفتند و ضربه سنگيني به رژيم زدند.
روز 10 دي كه يك واقعه خونين مشهد هم هست، از صبح همة مردم را به رگبار بستند. يعني در صف نان و صف نفت و ... . آن روز من خاطرم هست شايد 150 نفر، شهيد داشتيم و مرد و زن و ... را لت و پار كرده بودند. شب ديگر بيمارستان را بستند به رگبار. من فقط يك صحنه اين جا را بگويم بحثم تمام شود. شب كه بيمارستان را به رگبار بستند ما تمام مريض ها را برديم زير تخت ها كه خداي نكرده از شيشه و پنجره ها گلوله نخورند. من هم در بيمارستان مي گشتم، چون آن شب كشيك من بود و مجبور بودم در بيمارستان بمانم. ديدم يك نفر كه سرش را بسته بودند و زخمي هم شده بود آمد، در را باز كرد از آن جا داد زد، دكتر يك شيشه بده من مي خواهم يك كوكتل [درست] بكنم بيندازم روي اين تانكها. گفتم آقا بيا تو، نمي تواني. ديدم نشست پشت اين نرده هاي بيمارستان. من آمدم از پشت بگيرمش كه او را بياورم تو. از دستم فرار كرد و رفت آن طرف. يك نيم ساعتي گذشت، ديدم اين را بستند به رگبار كه چندين تير خورده بود به شكمش. او را روي برانكارد آوردند كه من عصباني شدم و (گفتم) به تو نگفتم نرو. بعد جمله اي گفت كه خوب واقعاً هر وقت اين را، آدم به [يادش مي افتد] تنش لرزه مي افتد. گفت اگر من نروم تو را مي كشند. يك حالت، اين جوري و اين روحيه مردم و اعتمادي را كه به جامعه پزشكي پيدا كرده بودند [نشان مي داد].