از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

خاطراتي از انقلاب اسلامي ايران با تاريخ شفاهي

استقبال از حضرت امام خميني(ره) در بهشت زهرا

مصاحبه با آقاي دكتر حسن عارفي

 

 

مصاحبه كننده: ابراهيم عباسي پزشك معالج امام خميني(ره) 

ـ آقاي دكتر از روزهاي 12 بهمن تا 22 بهمن 57 شما خاطره خاصي به ياد داريد؟
ـ ما گروهي بوديم به نام گروه استقبال امام . . .
ـ كميته استقبال؟
ـ بله، كه كميته هاي استقبال شامل چند قسمت بود. يكي كميته تداركاتي بود، كه شب من يادم هست كه آمدند گفتند اگر تظاهرات شود و امام بخواهد بيايد [ناتمام]. البته شبهاي تظاهرات كه آيت ا... طالقاني تشكيل مي داد، خوب ما هم فعال مي شديم كه اگر فردايش مردم را تيرباران كنند، امكانات داشته باشيم. 17 شهريور يك درس خوبي داد كه مواظب باشيد؛ يك درس بدي بود كه خوب يك عده از بين رفتند. تجار آمدند گفتند كه ما بياييم خانه هاي بزرگ را به بيمارستان تبديل كنيم و حتي يادم هست يك جايي بود در همان اوايل خيابان ژاله فعلي، يك حسينيه بود كه خيلي هم وسيع بود و شب رفتيم ديديم تمام آنجا را تشك ابري گرفته بودند، رويش ملحفه گذاشته بودند، يك پايه سرم هم گذاشته بودند، يك ميخ كوبيده بودند به ديوار كه اگر 500 نفر را هم آنجا تيرباران كنند، اينها بتوانند در اين خانه بپذيرند. بعد هم رفتيم در جنوب شهر (منيريه) آنجا هم همين جور از اين خانه ها براي راهپيمايي درست كرده بودند.
ـ چه كساني غير از شما در تشكيل اين خانه ها، بيمارستان ها موثر بودند؟
ـ تجار بودند.
ـ افراد خاصي بودند كه شما نام ببريد؟
ـ [افراد] خاصي نبودند، فقط هر كسي مي رفت، مي ديد [مردم]حسينيه، خانه و همه را گذاشته.
ـ از افراد بازاري بودند؟
ـ بازاري بودند. بعداً كه امام مي خواستند تشريف بياورند، همين ها آمدند تشكل پيدا كردند. يعني يك عده به عنوان تداركات، يك عده به عنوان مثلاً موتوري، يك عده به عنوان ... . ما هم جزو كميته استقبال پزشكي بوديم كه من بودم، دكتر زرگر بود، مرحوم دكتر فياض بخش بود كه آمديم امكاناتي را درست كرديم كه اگر[ناتمام]. من به عنوان پزشك قلب از همان موقع در خدمت ايشان بودم ....
ـ يعني از اين زمان آشنايي شما با امام شروع شد؟
ـ بله، بعد هم دستگاه الكتروكارديوگرام را از مطب مي برديم مي گذاشتيم در ماشين آمبولانس كه اگر يك وقت مشكلي بوجود آمد، داشته باشيم. روز استقبال امام، خوب من از فرودگاه مهرآباد در خدمت ايشان بودم.
ـ يعني در ماشين امام بوديد؟
ـ نخير، آنجا ما يك ماشين بزرگي داشتيم كه يك آمبولانس بزرگ بود كه به آن ماژولر مي گفتند. دكتر زرگر يك ماژولر بزرگ داشت كه قرار بود اگر شكسته بندي هم هست، گچ هم بگيرد و كار ارتوپدي هم انجام دهد. دكتر فياض بخش در خود بهشت زهرا مقيم بود كه آنجا به مردمي كه حالشان به هم مي خورد، كمك كند.

ما اولين جايي كه حضرت امام را ديديم، داخل در ورودي بهشت زهرا بود. آنجا بود كه آقاي رفيق دوست پشت فرمان بود و ما با ماشين رسيديم آنجا كه ديديم ماشين ايشان ديگر نمي تواند حركت كند و ماشين ما هم آن بغل بود. يك مدتي هم صبر كرديم كه
بعداً هم هليكوپتر آمد و امام سوار هليكوپتر شد، رفت دم جايگاه. ايشان سخنرانيش را كه انجام داد، در بين سخنراني آب مي خواستند كه من هم [بودم، فيلم هايش هست]، در بعضي از صحنه ها با لباس ديده مي شوم، آب دادم خدمت ايشان. بعد هم مراسم كه تمام شد، هليكوپتر قرار بود بيايد و ايشان را بياورد به تهران. سه – چهار بار كه آمد بنشيند نتوانست و جمعيت زياد بود. عده اي از برادرهاي خودي آمدند كمربندهايشان را باز كردند و دور سرشان [مي چرخاندند] كه مردم كنار برود كه آن هم در بعضي از صحنه ها هست كه ديده مي شود، منتها باز هم هليكوپتر ديد كه نمي تواند. اگر بنشيند، مي نشيند روي سر همان بچه ها يا ديگران. بالاخره من آمدم يك تمهيداتي را به خرج دادم. آمدم آمبولانسي كه داشتيم و بزرگ بود، از طرف عقب آمديم جلو سكويي كه امام بود و امام را از در عقب وارد كرديم. من آنجا بودم كه امام وارد شدند، نبض ايشان را گرفتم و ديدم كه حالشان خوب است و بعد هم بيرون آمديم.
ـ رئيس آن تيم پزشكي جنابعالي بوديد؟
ـ بله و بعد هم امام را از همانجا بيرون آورديم، منتها وسط راه من متوجه شدم كه امام ...
ـ با هليكوپتر داشتيد مي آمديد درست است؟
ـ هليكوپتر هم از بالا ديد كه ...
ـ به سمت كجا مي رفتيد؟
ـ ما آمديم در جاده و آمديم به طرف تهران، ولي هليكوپتر از بالا مي دانست كه امام در اين ماشين است و بعد هم هليكوپتر از بالا مي آمد. ما آمديم، يك عده از مردم هم به تدريج داشتند اينور و آنور مي رفتند. در جمعيت كسي نفهميد كه امام كجا رفت و من يك دفعه متوجه شدم كه امام را دارند مي برند به تهران، تهراني كه نه امنيت دارد و نه چيز است. خوب بالاخره اطلاع داشتيم. من به راننده گفتم بزن از توي خاكي، هليكوپتر مي تواند بنشيند؛ آنجا تحويل هليكوپتر مي دهيم و همين كار را هم كرديم. امام رفت سوار هليكوپتر شد و ايشان رفت و ما آمديم. ولي در مدتي كه ايشان در ماشين بود، نبضش تو دست من بود و آنجا هم در خدمت ايشان بوديم.
ـ امام مشكل خاصي در مسير پيدا نكردند؟
ـ نخير، دو، سه تا خاطره هست كه در كتاب نوشته شده.
ـ آقاي دكتر، آن خاطره ها را هم بگوييد؟
ـ امام كه وارد شدند، در درجه اول ما قبل از آن چند تا مريض در ماشين گذاشته بوديم كه اينها حالشان به هم خورده بود، تنگي نفس داشتند تا اينها را بياوريم و سر راهمان به بيمارستان تحويل دهيم. امام ذكر كردند به اينها برسيد، من حالم خوب است و مشكلي ندارم. ما هم اكسيژن داشتيم و داديم.
نكته ديگر اين است كه چون محيط كوچك بود، امام عرق كرده بودند. ديديم ايشان عرق كرده و يكي از برادراني كه آنجا بود، گاز استريل را برداشت كه به امام بدهد، امام گفت: خير، اين براي كارهاي طبي است. دست به جيب كرد و دستمال خودش را درآورد و عرقش را خشك كرد و بعد گفت: مي توانم دراز بكشم؟ ما هم جابجا كرديم و روي همان نيمكتي كه در آمبولانس بود - چون آمبولانس بزرگ است، معمولي نيست ـ ايشان مقداري دراز كشيد و بعد هم آن تمهيدي كه من به خرج دادم و به راننده گفتم كه برو در خاكي و ايشان هم آنجا سوار شدند و رفتند. مشكلي نداشت و خيلي خوب بودند. با نبض و فشار و منظم بودن قلب هم ما مي توانيم به خيلي از چيزها پي ببريم. به هر جهت آن روز هم يك خاطره بود كه بعداً خوب من مي آمدم خدمتشان و فشارشان را مي گرفتم.