از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

گزيده مصاحبه با دكتر رضا داوري اردكاني
" استاد فلسفه "
(قسمت دوم)

 

 

    مصاحبه كننده: فاطمه نورائي نژاد                                                                          تاريخ مصاحبه:31/3/1382

. . . . وقتي در دانشكده ادبيات در رشته فلسفه، درسم را در دوره دكتري ادامه دادم فكر كردم كه يك رساله اي بگيرم و درباره مطلبي پژوهشي كنم كه هم فلسفي باشد و هم ربطي به سياست داشته باشد و البته تطبيقي هم باشد، يعني به عالم اسلام هم مربوط باشد. اين است كه فكر كردم ببينم وقتي علوم يوناني به علوم اسلامي منتقل شد، نظريه هاي سياسي چه وضعي پيدا كرد، به چه صورتي منتقل شد و فيلسوفان ما (و در صدر آنها فارابي) مطلب را چگونه تلقي كردند. درواقع مطلب رساله من تلقي فلسفه اسلامي و مخصوصاً فارابي از فلسفه سياسي يوناني بود. اين رساله دو قسمت داشت. يك قسمتش را كه به نظر خودم چيز مهمي در آن نبود رها كردم و قسمت اسلامي اش را به عنوان دو كتاب كوچك درباره فارابي جمع كردم. يكي «فلسفه فارابي» و يكي هم «فارابي، مؤسس فلسفه اسلامي» بود كه اين دومي بيشتر حواشي رساله بود. رساله را در سال 1346 با مرحوم آقاي دكتر يحيي مهدوي گرفتم.
ـ آيا به خاطر داريد كه بازخورد انتشار اين كتاب، در محافل علمي چه بود؟ به هر حال شما فارابي را به عنوان مؤسس فلسفه اسلامي عنوان مي كرديد.
ـ در مورد فارابي به زبان فارسي تقريباً هيچ چيزي تا آن زمان نوشته نشده بود، حتي استادان فلسفه خيلي سر و كار با فارابي نداشتند؛ چون به هر حال كتابهاي ابن سينا و ملاصدرا و اينها را درس مي دادند. اين است كه بالاخره يك كتاب نويي بود و كم و بيش خوانده شد. احساس كردم مطالبي در آن هست كه مطلب تازه مهمي است و در فلسفه اسلامي مغفول مانده يا به هر حال به آن توجه و عنايت نشده است. اما درد خاص من اين است كه نوشته هاي من هيچ جا پيدا نمي شود. من جزو كساني هستم كه معمولاً اسمم از قلم و از ليست مي افتد. اين را اگر فهرست كنم كه كجاها مي بايستي اسمم باشد و از قلم افتاده و هرجا كه نمي خواهم باشد، هرگز اسمم از قلم نمي افتد، يك كتاب مي شود! اين است كه شما اگر در كتابفروشي هاي تهران بگرديد، يك كتاب از رضا داوري پيدا نمي كنيد.
ـ ممكن است در مورد علت توجهتان به كارل پوپر هم توضيحاتي بفرمائيد؟
ـ ببينيد فكر نمي كنم مطلب مهمي باشد. كار ما اهل فلسفه، مسئله يابي است. كار ما اين نيست كه وارد اختلافات و نزاعهاي اجتماعي و سياسي بشويم و طرف يك گروه را بگيريم و مخالف گروه ديگري باشيم. وقتي يك كتاب از پوپر ترجمه شد، من كتاب را خواندم (شايد ده سال قبل از انقلاب) ولي اين كتاب مرا نگرفت. خوب لازم نيست هر كس هر كتابي مي خواند حتماً از آن كتاب خوشش بيايد، تحت تاثيرش قرار بگيرد و يا آن كتاب را مهم بداند. اين كتاب هم نه اينكه كتاب بدي بوده باشد و با شهرتي كه پوپر داشت بگويم كتاب بدي بود. من خواندم و ديدم آن چنان كه بايد دندان گير نيست. بعد وقتي انقلاب شد، پوپر يك عنوان و يك مقامي پيدا كرد و من هاج و واج در اين ميان كه چطور شد، چه شد و چه معني دارد؟! خوب ببينيد، پوپر با هر انقلابي مخاالف است، اصلاً اهل دين نيست.
حالا در ايران انقلاب شده و انقلاب ديني هم هست. سئوال من اين بود كه وجه اين چيست و آخر به چه مناسبتي چنين چيزي [معروف شده]؟ با جوانها كه صحبت مي كردم اصلاً مسئله برايشان مطرح نبود و اصلاً به حرف گوش نمي كردند. بسياري از آنها از من علاقمندتر به انقلاب، متشرع تر، متدين تر و به علت جواني شان پاك تر بودند ولي اصلاً گوش نمي كردند و اصلاً مسئله برايشان مطرح نبود. فكر مي كردند كه مثلاً من مخالفم و مي خواهم رد بكنم يا دارم ضديت مي كنم. مي پرسيدم آيا فيلسوفي مي خواهيد كه انقلاب را تأييد كند؟ بياييد من به شما معرفي مي كنم. فيلسوفي مي خواهيد كه روح ديني داشته باشد؟ بيائيد من به شما معرفي مي كنم. اين چه وجهي دارد كه شما مروج و مبلغ كسي شديد كه اولاً مي گويد هر انقلابي بد و شر است و ثانياً اگر بخواهيد بين كساني كه سكولاريزم را ترويج و از آن دفاع مي كنند پنج، شش نفر نامدار را معرفي كنيد، يكي هم اين آقاست!شما حرف حسابتان چيست؟ اينها فكر كردند كه من مي خواهم با پوپر مخالفت كنم. اين سئوال مرا يك آقاي محترمي به اين صورت نقل كرده بود: فلاني مي گويد كه پوپر معتقد به ولايت نيست. من نگفته بودم معتقد به ولايت نيست و نبايد آن را خواند! خوب فلسفه اصلاً معتقد به ولايت نيست. ولايت فلسفي با ولايت ديني فرق دارد، فقط پوپر نيست كه معتقد به ولايت نيست، در شهر هر آنكه هست همين است. بنابراين من چنين چيزي نگفتم، من گفتم شما كه معتقد به ولايتيد، چرا متمسك به پوپريد؟ من نگفتم چرا او معتقد به ولايت نيست؟ چون او نمي تواند معتقد به ولايت باشد. من هم كه معلم فلسفه هستم اينقدر خشك و محدود و قشري نيستم كه تيغ بكشم و فلاسفه را محاكمه، بازخواست، استنطاق، تنبيه و تفتيش عقايد كنم كه شما چرا فلان عقيده را داريد و فلان عقيده را نداريد. حرف من اين است، شما كه به ولايت معتقديد، مي دانيد كه او اين حرفهاي شما را قبول ندارد؟ شما كه به او ارادت مي ورزيد، مي دانيد كه او مي گويد من اين مريدها را نمي خواهم!؟ مي دانيد كه او به شما توهين مي كند اگر بگوئيد ارادت داريد! بحث و مطلب من، يك مطلب جدلي بود و نمي دانم توانستم به كسي درست بفهمانم يا نه؟ يك كساني از اين استفاده سياسي كردند، يك عده اي برچسب زدند كه اين تخس و تند و چماقي و فاشيست است و يك عده هم براي كوبيدن آن طرف برداشت و استفاده سياسي كردند. وقتي فلسفه در دست هر گروه خوب يا بد، درست يا نادرست و حق يا باطل وسيله مي شود آن وقت ديگر يك چيز ديگري است و فسلفه نيست. كتابي هم كه من نوشتم توضيح اين مطلب است كه چرا من به پوپر توجه كردم و نظرم راجع به پوپر چيست. من پوپر را نقد مي كنم. خيلي از فلاسفه ديگر را هم نقد مي كنم. اما نقد كردن به اين معني نيست كه كسي نبايد بخواند و يا خودم را ملاك و ميزان بدانم كه هر چه مي گويم درست است. من نظري درباره پوپر دارم، فرد ديگري هم نظر ديگري دارد، اما اگر ولضالين غليظ مي گويد و اگر ولايتي است، آن وقت من با او حرف دارم. من به سهم خودم به عنوان يك دانشجوي فلسفه، پوپر را نقد كردم و خيال مي كنم كه منصفانه نقد كردم، در اين نقد جانب افراط و تفريط را رعايت كردم و اصلاً ملاحظات سياسي را دخالت ندادم. اولش هم نوشتم چون پوپر به يك عنصر سياسي تبديل شده، كسي از او نه در مقام تأئيد و نه در مقام نفي استفاده سياسي نكند.