از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

اضافه كردن محتوا...گزيده مصاحبه با آقاي محمدعلي نجفي
" كارشناس شهرسازي و معماري - كارگردان سينما "
مصاحبه كننده: رضا مختاري                                                              تاريخ مصاحبه: 9/3/1386                                           

ـ خواهش مي كنم در مورد مقدمات اجراي تئاتر "سربدارن" در حسينية ارشاد توضيح بفرماييد؟
ـ در مقدمه عرض كنم كه ما يك كلاس هنري داشتيم كه من مسئول آن بودم و در آن به صورت كارگاهي فعاليت مي كرديم. نمايش¬نامه¬هايي را به طور جمعي بحث و گفتگو و در نهايت تبديل و براي اجرا آماده اش مي كرديم. شايد يكي از كارهايي كه محصول آن گروه و آن كلاس بود نمايشنامة سربدارن بود كه فكر كلي آن به پيشنهاد آقاي فخرالدين انوار كه يكي از اعضاي گروه بود، مطرح شد. قبلاً آقاي عبدالعلي بازرگان هم در شركت سمرقند به من در مورد آن كتاب كه توسط كريم كشاورز ترجمه شده بود اشاراتي كرده بود، ولي اين بار به طور جدي توسط آقاي انوار مطرح شد و خود او مسئوليت نوشتن رابه عهده گرفت، در يك مقطعي من متن را به منزل بردم تا روي آن كار كنم و با يكي از دوستان نزديكم كه از دانشجويان دانشكده دراماتيك بود ـ آقاي مرتضي شاملي ـ روي آن كار كرديم و آن را براي اجرا آماده كرديم. تمرين ها بر اساس همان متن شروع شد تا اينكه به اصطلاح براي اجراي قبل از نمايش عمومي آماده شد.
ـ آقاي نجفي انگيزه شما براي اجرا و تئاتري كردن متن سربداران چه بود؟
ـ از اسم حسينية ارشاد كاملاً مشهود است كه ، جهت حركتي آن به سمت تشيع آن هم تشيعي نشأت گرفته از يك تفكر انقلابي است. و نيت تأسيس آن هم همين بوده و كساني هم كه آنجا جمع مي شدند به اين نيت بودند. بنابراين تاريخ سربداران به طور مشخص اگر قرار بود در جايي مطرح شود، شايد بهترين جايش در حسينيه بود. براي اينكه يك نهضتي بود كه هم رهبري آن رهبري شيعه دوازده امامي بود و با همين رهبري هم به پيروزي رسيده بود و دولت سربدران تشكيل شده بود.
ـ شما فرموديد كه كتاب درواقع همان متن پطروشفسكي بوده كه كريم كشاورز ترجمه كرده بود، درواقع شما مي خواستيد با نگاهي متفاوت از [ديدگاه]مورخان به تشيع، اين تئاتر را اجرا كنيد؟
ـ نه حالا عرض مي كنم. دليلش اين است كه در تاريخ در ارتباط با سربدران اصلاً هيچ اشاره اي نبود و بسيار محدود بود. ما به اين بهانه نمايش سربداران را نوشتيم كه بيشتر نشأت گرفته از مسائل روز آن دوره بود، توجه مي كنيد؟ منتهي آن قصه و آن مقطع تاريخي اين امكان را به ما مي¬داد كه به بهانه آن بتوانيم يك شكل نمايشي بوجود بياوريم. پس آن [كتاب] منبع مطالعه بود نه نمايش نامه و متن ما. در هر صورت اولين بار كه نمايشنامه اجرا شد، آقاي دكتر شريعتي، آقاي نامجو و آقاي دكتر سروش هم بودند. بعد كه تمام شد دكتر شريعتي ديگر به اصطلاح به ما اظهار لطف كرد، ولي گفت كه فرمتان بر محتوايتان غالب است و نمايشنامه را از من گرفت و يك هفته يا چند روز روي آن كار كرد.  بعد من را خواست و گفت: آماده است بگيريد، ولي فكر مي¬كنم كه خيلي متن طولاني شده يعني چيزهايي كه نوشتم طولاني است. شما آن را گزينش و انتخاب كنيد. وقتي ما آن را خوانديم اصلاً حيرت زده بوديم و همانطور كه دكتر گفته بود گزينش و تمرين كرديم. بيشترين ديالوگ¬هايي كه توسط آقاي دكتر شريعتي نوشته شده بود، به نقش شيخ خليفه مربوط مي شد. ما آقاي موسوي را مجبور كرديم كه روزه سكوت بگيرد و فقط روي اين كار بكند و همين كار را هم كرد. از خاطراتي هم كه داريم اين است كه اولين شبي كه داشت به حسينيه مي آمد، از پيچ شميران سوار ماشينهاي كرايه¬اي شد تا دم حسينيه پياده شود؛ وقتي كه پياده شد ما سريع گفتيم: برو داخل. راننده گفت: حيف اين جوان رشيد و زيبا كه لال است! چون من به او گفته بودم: روزه سكوت بگير و هيچ[كار ديگري نكن] و فقط روي متن به دليل ديالوگ هاي طولاني متمركز شو! و واقعاً هم نمايش خوبي اجرا شد. آن شب اولين شب و آخرين شب نمايش بود و بعد هم ساواك ريخت و همه چيز را به هم زد. بعد هم كه به بهانه-هاي مختلف حسينيه بسته شد.
ـ تاكيد دكتر شريعتي در متن روي چه موضوعاتي بود؟
ـ دكتر شريعتي بيشتر مي خواستند مسائل روز و شايد جدال مذهب عليه مذهب را به نوعي طرح كنند. از خاطراتي كه از آن شب دارم اين است كه همه خيلي كف زدند يعني طوري بود كه يك صحنه اجرا مي شد بعد چراغ خاموش مي شد و بعد يك موسيقي متن با جاز و سنچ و اينها پخش مي¬شد و دوباره صحنه بعدي شروع مي¬شد. در يكي از اين خاموش و روشن  شدن ها يكي از بين تماشاچيان گفت: كوروش آسوده بخواب كه ما بيداريم، كه آقاي انوار سرش را گرفت و نشست و گفت: تمام شد! من به همه دلداري دادم و گفتم: شما كار خودتان را كرديد اصلاً مهم نيست و كارتان را ادامه بدهيد. نمايش تمام شد و كف زدن شروع شد. آنقدر كف زدند و مثلاً طوري كه كارگردان بيايد. من يادم هست كه همان موقع خيلي حالم نرمال نبود، وقتي روي صحنه رفتم وسط صحنه كه رسيدم كف زدن ها قطع شد و هيچ كس ديگر كف نزد و يك عده هم مي آمدند از يك متري به من نگاه مي كردند و مي رفتند. بعداً يكي از دوستانم آقاي مهدي تابشيان براي من تعريف كرد كه  مادرش(كه جزو تماشاچي ها بود) با او دعوا مي كند و مي گويد: تو امشب چطور گذاشتي نجفي تنها بماند؟ انگار مي دانست قرار است چه بلايي سرمان بيايد و او را شماتت مي¬كرد. [اما] بلافاصله اين تئاتر به هم ريخته شد و درگيري ها شروع شد، به فاصله كمي بعد از آن [حسينيه نيز بسته شد]. فكر مي كنم ماه مبارك رمضان‌‌ شايد در زمستان بودكه اين تئاتر اجرا شد، اما خوب يادم است كه مدتي شريعتي مخفي بود. شهريور 52 بود كه آقاي ميناچي من را در خيابان ديد و گفت هركاري داريد انجام دهيد براي اينكه دكتر را گرفته اند، دكتر خودش را معرفي كرده و الان زندان است.