|

|
بیماران قلبی نخوانند!
سینه چاک کتابداری
|
ای نامه که میروی به سویش از قبل بشور دست و رویش
بعدا نظری به اسمان کن وانگه .........................؟
بیت اخری را هر چه گشتیم پیدا نکردیم. یعنی یک بار که در کتابخانه نشسته بودیم و برای یک کتاب مچاله شده سوز و گداز از خودمان در میکردیم یک دفعه ،به جان خودمان یکدفعه ، این دو بیتی از ما صادر شد.حالا ما می گوییم یک دفعه شما باور نکن. ولی به جان جفتمان یک دفعه ای شد، حالا باز نروی همه جا چو بیندازی که کتاب دارها شعر هم میگویند آنهم چه شعری!، اصلا نمی دانیم چه شد که این ابیات بر ما هجوم آورد ،هر چه تقلا کردیم جا خالی بدهیم نشد که نشد. ببین دارم می گویم باز نروی بگویی کتابدارها حواسشان به مراجعه کننده نیست و مدام در حال شعر گفتن تشریف دارن .بابا ما هم درس مرجع خوانده ایم به جان جفتمان و اینقدر سرمان می شود که لااقل وقتی مراجعه کننده دم در است بی خیال شعرو شاعری شویم.باور کنید این شعر را که گفتیم همان فی الفور ثبتش کردیم،فهرست کردیم،همه کار برایش کردیم که گم و گور نشود ولی شد،خصوصا همان مصرع آخر که جگر من را کباب می کرد. خلاصه ما قصدمان شعر گفتن نبود، یعنی ما کتابداریم و این کار ها برای ما افت دارد ،ولی آنروز ،خدا ذلیل کنند این عباس آقا را که یک استکان چای دو روزه برایمان آورد و برای آنکه جگر ما را خون کند آن کتاب را هم نشانمان داد، دلمان از دهانمان آمد بیرون ، یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید، کتاب نگو، بگو جگر زلیخا،جلد یک طرف بود و متن یک طرف، عینهو گوسفندی که تازه سر بریده بودند ،پوست یک طرف گوشت یک طرف، ما هم که دل نازک، اشک میان چشممان حلقه زد ، انشالله برای هیچ کتابداری پیش نیاید چنین روزی، انشالله نبیند هیچ کتابداری که یک کتاب اینطور بی سروسامان شود، آخه شما فکرشو بکن، نه برچسبی، نه رده بندی کنگره ای، نه حتی یک رده بندی دیویی ، نه فیپایی ،نه صفحه عنوانی، نه فهرست مندرجاتی، نه نمایه ای، نه کتابنامه ای ونه مهر کتابخونه و نه حتی یه ISBN ناقابل! انگاری همین الان از بازداشتگاههای هیتلر در اومده لخت و عور ،عینهو نی قلیون،کچل،سنگ دل ترین آدم هم دلش می گیرد از این صحنه چه برسد به ما که کتابداریم و ، ، آخ..آخ..آخ...،ای کاش ده روز غش میکردم ولی این صحنه رو نمی دیدم.
آخه آدم به کی بگه؟ همش پیش خودم فکر میکردم من چه جور جواب این کنگره ایها رو بدم، بلند داد زدم:"عباس! کنگره رو چیکارش کنیم عباس؟"
عباس هم که داشت ده ،دوازده تا مراجعه کننده رو با روش خودش(خوندن smsهای جدید!) آروم می کرد برگشت و گفت:
" نگران نباش آقا اگه بو بردن یه همایش برگزار می کنیم و بهشون نشون میدیم که ما چقدر فعالیم و بعدشم حل میشه میره،قتل که نکردیم"
با همون حال شیون و زاری گفتم : " همایش چی چی عباس؟ مسخره کردی عباس ؟"
گفت: "همایش دیگه آقا،مثلا همایش (کتاب های بی سرو دستار و کتابداری.")
دیدم بد نمیگه ذلیل مرده، چایی دو روزه میده دستمون ولی ایده هاش همه پست مدرنه.
باز یه نگاهی به کتاب انداختم، ،دلم آشوب شد.پیش خودم گفتم : "ای خدا این چه مصیبتی بود امروز مارو گرفتارش کردی؟ حالا کنگره هیچ! دیویی رو چیکارش کنم اون دنیا ؟ این دیویی که من میشناسم حتما سر پل صراط جلومو می گیره و نمی زاره رد بشم"
یهو عباس برگشت و گفت: " آقا نگران نباش حل میشه"
دستمالم از تو جیبم در آوردم و اشگهام و پاک کردم و پرسیدم: " یعنی چه جوری حل میشه عباس؟ من روم نمیشه تو چشمش نگاه کنم عباس "
عباس گفت: " مگه رفیقتونه آقا؟"
یه بادی کردم و گفتم: " رفیق؟ ما سری از هم جدا بودیم، عروسی هامون تو یه شب بود، پا تختی هامون توی شب بود، مگه ما با هم دیزی خوردیم،مگه ما با هم فالوده خوردیم؟ رفیق؟ یه روز دیویی رو نمیدیم شب نمیشد عباس. "
بغضم یهو ترکید و نتونستم خودمو کنترل کنم که یه دفعه باز عباس سربرگردوند و گفت:
"خب آقا اینم حله،یه همایش میزاریم با عنوان (رفاقت و کتابداری) رفیقتون رو هم دعوت میکنیم، حل میشه دیگه ..نمیشه؟"
داد زدم : طرف الان زیر یه خروار خاکه عباس ، چه جوری دعوتش کنیم مرد حسابی؟
عباس گفت: " خب آقا عنوان همایش رو میزاریم (دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد؟ و کتابداری!!!) حل میشه دیگه..نمیشه؟
دیدم عجب مغزی داره این عباس ، و باز یه نگاه به کتاب انداختم ،دلم کباب شد، بابا آخه این کتاب حتی یه شماره ثبت هم نداره؟ آخه چرا؟ اینو تودلم گفتم ولی نمی دونم چه جوری عباس ملتفت شد و گفت:
" آقا حله ، نگران نباش، چایی تو بخور از دهن افتاد، منم لان این چهار تا SMSرو بخونم میام پیشتون"
پیش خودم کلی عباس و دعا کردم که لااقل جلو اعتراض مراجعه کننده ها رو گرفت،مراجعه کننده که این چیزا سرش نمیشه؟ مگه دل می سوزونه؟ یه کتاب جلوش پر پر هم بزنه براش خیالی نیست ولی این ما کتابدار هستیم که خودمون پر پر میزنیم ولی نمیزاریم یه کتاب اینجوری....باز بغضم ترکید، عباس صدا زد:
" آقا نگران شماره ثبتی هنوز؟"
با بغض گفتم :" آره عباس"
گفت: " حله آقا، یه همایش میزاریم حل میشه"
گفتم: " همایش چی عباس؟ هی میگه همایش، همایش!"
گفت: " مثلا همایش( ثبت و احوال و چگونگی نفوذ ثبت در احوال و کتابداری!" )
دیدم بد نمیگه طفلی ،دوباره لاشه ی کتاب و گرفتم تو دستم، به جون جفتمون چهار ستون بدنم لرزید از دیدن اون صحنه. دیگه گریه امونم نداد . عباس دستمالی آبدارخونه رو از جیبش درآورد و داد دست من و گفت: " دیگه چیه آقا؟"
در حال گریه گفتم: " عباس، این نه فیپا داره نه ISBN، آدم به کی بگه اینارو عباس؟ آدم چه جوری این مصیبت و تحمل کنه؟ آخه کتاب، اونم بدون ISBN،مگه یه کتابدار بالا سر اون نبوده عباس؟ " اشک همینجور مثل دونه انگور از چشمام سرازیر میشد که باز عباس گفت: " آقا نگران نباش حل میشه"
گفتم : " چه جوری آخه عباس؟ چه جوری؟"
گفت:" همایش دیگه، همایش میزاریم حل میشه آقا جون"
گفتم: " آخه تو هی میگی همایش عباس،مگه با همایش حل میشه همه چی؟"
گفت: " آقا یعنی اونا که تو تهران هستن اندازه من و شما که کلی محرومیم ، ملتفت نیستن که فرتی واسه هر چیزی همایش میزارن؟"
خودمو جمع و جور کردم وگفتم: " البته که هستن،معلومه که هستن،اونا که همه استادن"
عباس گفت: " پس باید برای حل مسائل همایش بزاریم .شما مشکلات و بگو من هم عنوان همایش ها رو میگم.
با بغض و سربه زیر در حالیکه به لاشه ی کتاب محترمانه اشاره میکردم گفتم: " همین فیپا نداشتن این کتاب دیگه، این خودش یه دنیا مشکله عباس، تو حالیت نیست، این از مستاجری بدتره عباس !"
عباس کمی فکر کردو گفت: خب برای این مشکل باید همایشی برگزار کنیم با این عنوان " فیپا و سیبا،دادوستد متقابل و کتابداری"
داد زدم وگفتم: " عباس سیبا آخه چه ربطی به فیپا داره عباس؟
گفت: آقا به ربطش چیکار داری شما، در عوض هم قافیه داره هم قضیه مالی میشه بیشتر تو چشم میاد.
گفتم :"خب حالا واسه این "صفحه عنوان" چیکار کنیم عباس؟
گفت : " مهمه آقا؟"
گفتم: " مهم؟ ببینم تو سجلد نداشته باشی مهم نیست عباس؟ ..عباس این از نانوتکنولوژی هم مهمتره عباس... ولی کسی ملتفت نیست، این صفحه عنوان نیست که، این صفحه ی عشقه،باید مثل من سینه چاک باشی تا بفهمی عباس" دوباره بغضم ترکید.
عباس هم یه کم رفت تو فکر و پرسید: " پس باید (عنوان) داشته باشه.
گفتم: " داشته باشه بهتره خب عباس"
گفت: " این یه کم سخته آقا ولی یه همایش میزاریم با عنوان.... (ما عنوان اول فوتبال رادر آسیا به دست می آوریم و کتابداری!)
تا رفتم اعتراض کنم عباس ادامه داد: " هول نشو آقا،عنوانی که گذاشتم دلیل داره،دلیلش هم اینه که با این خبرا که از پایتخت میرسه درباره ی استقبال از همایش ها بهتره ما بزنیم تو خط ورزش و فوتبال که لااقل چهار تا فوتبالیست بیان.
دیدم بد نمیگه. خلاصه ما اون روز هی گفتیم و عباس هم مدام عنوان همایش های مربوطه رو ردیف کرد.حالا هم الان 3ماهه که ما هر هفته، و هفته ای 3 روز همایش داریم.استقبال هم خوبه.عباس با هفت تا باجنا ق و اهل و عیال میاد و منم که هر چی دوست و رفیق دارم دعوت میکنم.البته علاقه مند هم کم نیست ها ،ولی خب مردم گرفتارن نمیشه زیاد انتظار داشت.در اینجا هم عنوان هفته ی اینده رو به عرضتون می رسونم تا اگه فرصت شد تشریف بیارین.
ا"بنگاه های اقتصادی زود بازده و کتابداری!" ..............در راستای اینکه اگه اونا زود بازده نمیدن لااقل ما زود بازده بدیم تا بلکه سرمایه گذاری در امر فرهنگ بره بالا.
قربان همه شما
سینه چاک کتابداری